X
تبلیغات
❤❤به نام تك نوازنده گيتارعشق❤❤

اینجاحرفای خودم باخدا و....مینویسم.

شکلک هاوتصاویرزیباساز-mania-dv.blogfa.com






سلام

اول بگم که این پست ثابت هستش.ب وب من خوش اومدین..امیدوارم لحظات خوبی رو اینجا سپری کنین.

میخوام بگم که تمام مطلبای وبمو دارم پاک میکنم.

ونت میام.ولی اپ نمیکنم..

همتونو دوس دارم ومیسپرمتون دست خدا...

بای



ادامه مطلب
+ تاریخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 ساعت 9:36 قبل از ظهر نویسنده fatemeh joooon |


از طرف من به نویسنده ی وبلاگ



فقط میگم خیلی بیمعرفتی

+ تاریخ یکشنبه سوم آذر 1392 ساعت 2:3 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

سلام.خوبین؟؟؟من خوبم بدک نیستم.

فقط میخواستم به یه خری یه چیزی بگم:

هوی یــــــــــارو..ببیییییییییییین به من میگن فاطمه ،گرفتی؟؟؟من اون روم برگرده

بد برمیگرده هااااااااااااااااااااااا...میری عکس دوس پسرسابقم وداداشش حسین رو به...... نشون میدی که جی بشه؟؟

میووووووووووونه ی من و....... با این چیزا به هم نمیخوره...گرفتی منظورو؟؟؟؟

حالا فکرمیکنیم که بهم بخوره...چی چیش به توی کثافت میماسه؟؟؟؟

اون عکس دوس پسر سابق منو از کجا گرفتی نمیدونم؟؟؟؟؟؟

ولی اینووووو بدون..وای به حال روزی که بگیرمت..

از همینجا بهت میگم که......... به من اعتماد داره وبا حرفا وعکسایی که تو نشونش میدی

باور نمی کنه....

وقتی من میگم:جوون...........این وبلاگ رو ندارم..یعنی ندارم...

پس گووووووووووورتووووووووو از توی زندگی من گـــــــــــــــم کـــــــــــــن..

چرا پی خراب کردن زندگی من هستی؟؟؟

یه مدت که شس بود...حالا تو/؟؟؟؟نفربعدی کیه؟؟؟آی ایها الناس...دیگه کسی نیـــــست؟؟

به خدا خستم کردین....حیف که دوستای راهنمایی من همه ادرس این وب رو دارن

وگرنه این وب رو پاک میکردم مثه 3ابجی1376....

من با چه زبونی بگم بهت گم شو؟؟؟هان/؟؟؟؟؟گم شووووووووووووو دیگه....با لنگه کفش دنبالت کنم؟؟؟هان؟؟

 

به این خانم یا آٔقا که اسمش رو اینگونه مینویسه: ....!!!بگم بهش که:

من وفافا قهرنکردیم...دعواهم نکردیم..کورشود هر ان که نتواند دیـــــــــد...

دوم اینکه به تو ربطی داره من دوس دارم وقتی قهر میکنم کی نازمو بکشه؟؟؟

اینقد هستن که نازمو بکشن و تا به دریا برسه شــــــــب میشه..

خوووب شد یادم انداختی که از توی پروفایلم اسم نحس  شو پاک کنم...

اینو هم به اون بی مرامی که رفته توی وب......... و گه خوری کرده بگم که:

از این به بعد اندازه دهنت گه بخور!!!بااای!!

 ،**

سلام دوستان..ببخشید اون بالا مالا ها یکم فحش نوشتم..حرص ادم رو درمیارن..

جمعه شب رفتیم ناهاز خوران..اوووووووووففففففففففففففففففففففف

عجـــــــــــــــــــــــــب کیفی داد...آخخخخخخخ آآآآآآآآآآآآخ

جاهمتون خاااااااااااالی..البته جاهمتون رو پرکردم..

چچی/؟؟؟؟شماپسرآآآآآآآآآآآآ؟؟؟به جای شما واسه دخترا متلک انداختم....وهزار کاره دیگه..

از ساعت6غروب تا11شب ناهار خوران بودیم..به خدا واسه پسربازی نرفتیم..

ولی جاتون خالی بود که این پسره حمید رو ندیدیییییییییین..لامصب چه خشگل بود..

دخترخالم راننده بود(رها)..من جلو نشسته بودم..اون یکی دخترخالم عقب بود(سمیرا)(با زانتیا خاکستری بودیم)

سمیرا داشت اس میداد..منم داشتم دورو ورم رو دید میزدم..

یه هو توی پرشیای بغل ماشینمون یه 3تا پسر دیدمو یه هو گفتم:

ایییییییییی بچه ها //بچه ها...نگاه کنین..دوستای شما نیستن؟اون دوقلو ها که عکساشون رودیدم..

رها:اییییییییییی...آآآآآآآآره..بعد چندتا بوووووق زد واونا هم متوجه ما شدن..

سمت راست ما پرشیا بود که از دوستای رهاشون بودن...سمت چپ یه زانتیا سفید بود که نمیشناختیم..داشتن

اذیت میکردن...حالا از چپ این زنتیا...ازراست این پرشیا..

اوه اوه...خرتوخری شده بود..بعد دوست رها(پسره)گفت:

بزن بغل پیاده شیم کارتون دارم..رها زد بغل و رها وسمیرا پیدا شدن..ودوست رها اومد بهم گفت:

افتخار نمیدین شما؟؟؟

منو میگی؟؟؟تو کفه متلکش بودم..منم درجواب گفتم:تا فرش قرمز نباشه پیاده نمیشم...

بعد همه خندیدن ورها یه چشم غره رفت ویعنی پیاده شو..

بعد اونا اشتن میحرفیدن ومن به ماشین تکیه داده بودم وخیابون رو نگاه میکردم که اون

زانتیا سفیده اومد..پسره:

خانومی برسونمت؟؟

من:کوری؟؟ماشین به این بزرگی رو نمیبینی؟؟؟

پسره:اواه..چه عصبی هستی تو!

من:تورو کجای دلم بزارم؟؟برو حوصلتو ندارم.

پسره:پیاده شم شماره بدم یا تو میای جلو؟؟

بعد یه هو دوست رهاشون اومدن که به پسره یه چی بگن پسره گازو گرفت در رفت..

بعد من گفتم:بیاین بریم دیگه..فردا توی دانشگاه باهم بحرفین..

همکلاسی رهاشون: رفیدنت تو حلقم خانوم..راستی اسمتون چی بود؟

سمیرا:ااسم این چه کار داری؟؟

-:خب شاید لازم بشه.

من:فاطمه هستم.خیالتون راحت شد/؟؟؟بریم /؟؟؟؟

-:میشه یکم وایستین؟؟؟ما داریم حرف میزنیم آآآآآآآآآآ...

من:ای باباااااااااااااا...من خودم برم؟؟؟؟

سمیرا:خب با همنی زانتیایی میرفتی دیگه..

من:ه ماشینش قشنگ نبود...اگه مزدا3داشت سوار میشدم!!

بعد همه هرهرهرهرههرهر خندین...خلاصه اومدیم رفتیم...هی دوربرگردان رو دور میزدیم ومیرفتیم بالاااااااااااااااا

اخرسر دوباره اون زانتیا سفیده اومد..وپیش ماشین ما ایستاد.بعد از ماشین پیاده شد..وگفت:

سلام..

من داشتم نگاش میکردم ورفتم توی ماشین تــــــــــــــــق در رو بستم..

پسره:اوه اوه چه عصبی هستی..

من اصلا نگاش نکردم..برگشتم نگاه کردم دیدم نیستن شیشه رو دادم پایین دیدم یه هو دستش رو اورد تو وشمارشو گذاشت:

من:خیلی بی ادبی..مامانم بهت یاد نداده اینکارو نکنی؟؟؟

پسره:مامان توچی؟؟بهت نگفته وقتی پسره دنبالته شمارشو بگیر؟؟؟

من:نه یاد نداده..

پسره:میشه پیاده شی یکم حرف بزنیم باهم/؟؟؟

من:بروبابا..من دوس پسر دارم..تورومیخوام چه کار؟؟

پسره:نشناختی؟؟؟فاطمه!!!!!!!واقعا که...منم حمیــــــــــــــــد....

من:اییییییییییی..میگم چه قد قیافت آشناست..

حمید:منظورت چیه؟

من:منظورم این بود که اون چشم وابروی شیطونیت یادم بود..

حمید:پیاده شو..وگرنه پیادت میکنم آآآآآآآآآآآآ..)رها اومد:

چی شده آبجی؟؟

من:هیچی حمید.ازدوستای قدیمی منو برابچمون هست..

پیاده شدم ومات قدو هیکلش مونده بودم به خدآآآآآآآآآآآآآآآآآآ...ولی به قد وهیکل عشقه من نمیرسه..(هههههه)

قد دراز.هیکل ورزش کاری..(هرکولی هست واسه خودش!!ههه)چشم وابرو مشکی واوووففففففف

هرچی بگم کم گفتم..وسط نگاه کردن من:

حمید:دید زدنت تمو شد؟؟؟آره؟؟یا بازم میخوای نگام کنی؟؟

من:هان؟؟بی شعور..داشتم نگات میکردم نخوردمت که.)یه هو سه تا پسراز ماشینش پیاده شدن..

من:یا خدا...اینا کی هستن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حمید:نترس از دوستام هستن..

دوستش مصطفی:سلام خانوم.معرفی کن دیگه حمید جان.

حمید:فاطمه جون..

یه هو پریدم وسط حرفش:فاطمه هستم.اگه میشه جونش رو بردارین..

حمید:هروقت من حرف زدم تو بپر وسط حرفم..هنوز عوض نشدی..

این فاطمه خانوووووم هستش.از دوستای من..که قبلنا..

من:حمید بسه..اون ماله دوسال پیش بود..

(دوسال پیش منو حمید هم باشگاهی بودیم وکوچکترین فرد توی باشگاه من بودم وبه خاطر بابام منو توی تیم گذاشتن.

وحمید یه جورایی میگفت که منو دوسم داره..ولی به عشقی که نسبت به عشقم دارم قسم که من هیچ حسی بهش نداشتم وندارم....وفقط عااااااااااااشق عشقم هستم...)

بعد من پریدم اینور جوی آب..بعد پام لییز خورددددد عجب رسوایییییییییییییییییییی...شانس اوردم که حمید از پشت سر من وگرفت..

وگرنه باکله رفته بودم عقبی...میفتادم توی جوی آب!!

بعد هیچکی مارو ندید...شانس اوردم به خدا....حالا من ایستاد توی شک بودم این حمید همینطور دستمو نگه داشته بود.

اصلا متوجه نبودم گوشی دستم بود شروع کرد به زنگیدن که دستمو از توی دستاش کشیدم..

بعداز اینکه گوشیمو قطع کردم:حمید:کی بود؟

من:به تو چه داداشی؟؟

حمید:من داداشت نیستم..هزااااااار مرتبه..

من:خب چرا میزنی منو؟؟؟؟)بعدش صدام کردن ومن مجبور شدم برم سوار ماشین شم..

تا دمه در خونه دوتا ماشین اسکورت کردن مارو..

حمید ومصطفی با زنتیا سفید ومجتبی وعلیرضا(دوستای حمید)با206..

خلاصه امشب شبی بود واسه ی خودش..ساعت2قراره دومرتبه برییییییییییییییییییم..

فعلا بوس بوس..بابای...

+ تاریخ جمعه بیستم بهمن 1391 ساعت 11:24 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

سلام.یه چند وقتیه اپ تکرده بودم دلم گرفته بود..اوووووووووف

چه خبرا؟؟؟خوبین؟خوشین؟سلامتین؟؟؟

این چند وقتیه اتفاق پشت اتفاق هیمن جوری از زمین و آسمان دردوسر میریخت...

در حدفضــــــــــــــــــــــــا......

ازیکی که خیلی دلم پــــــــــــــــــــــــــــــــره قد.....!!!خوده..فهمید

واسه چی میای نت و به من سر نمیزنی؟؟؟واقعا که بعد از یه سال دوستی

این بود جواب من آجی؟؟؟؟؟؟ایییییییش چندشیان...

اون دوقلوهای بهم چسبیده ی شموشکی واست سلام رسوندن...

باهاشون دعوا کردم در حدفیــــــــــفا...

خواهر ومادرش رو یکی کردم..ههههههههههههههههههههه

اینقد کیف داد...ولی وقتی بهش گفتم:

..تو بخور.

دنبالم دویییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید ومنم بدوووو

اون صحنه خیلی ترسناک بود آجی...

اینو بدن که خیلی نامردی نامردتراز...

دوستت ندارم دیگهو..بروگمشو...بی شعور..خدافظت واسه همیشه..

دوستان فعلا من برم که خوابم میاد

دیشب ساعت3:30 خوابیدم...آخ آخ نمیدونین چی کشیدم دیشب که...

ههههههیییییییییییییییی خدآآآآآآآآآآآآآآ..

همتون رو دوس ندارم..باااااااااااااااااااااااااای...

+ تاریخ پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 ساعت 9:52 قبل از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

سلام.یه نظرسنجی که نه....یه سوال؟؟؟؟؟؟؟!!

اینکه:

1)چرا زندگیتو دوست داری؟؟؟

یااینکه:

  2)چرااز زندگیت بدت میاد؟؟؟

***

اونی که زندگیش قشنگه بنویسه:

زندگیمو دوست دارم چون.....وچون..........

واونی که خدایی ننکرده بدش میاد بنویسه:

اززندگین بدم میاد زیرا......و.........!

یااونی که هم خوشش میاد وهم بدش میاد بنویسه:

اززندگیم خوشم میاد چون....

واززندگیم بدم میاد زیرا....و.........!!

کامنت خصوصی نزاریت تا تایید کنم..:

حالا خودم:

زندگیمو دوست دارم چون توش پستی هاوبلندی های زیادی داشت...

چون تجربیاتی کردم...اینکه به هرکسی که ازراه رسید اعتماد نکنم...

تموم پسرای دنیا سرتاپایکی هستن...(حتی شما دوست عزیز)

همه ی دخترای اطرافم عوضی هستن!به جز چندنفر(بچه های نت روحساب کنین وفاطمه وشکیبه.)

زندیگمو دوست دارم چون داداش عاااااااااااالی دارم..

زندیگمو دوست دارم چون فاطمه رو دارم...

زندیگمو دوست دارم چون

زندگیمو دوست دارم چون دارم واسه بهتر شدنش تلاش میکنم...

حالا:اززندیگم بدم میاد چون بعضی ها میخوان خرابش کنن.ولی نمیزارم..

اززندگیم بدم میاد چون داره تکراری میشه....

*****

حالا توچی؟؟؟اززندگی خوشت میاد یا نه؟؟؟؟

منتظر جواباتون هستم....

راستی لطفا ادرس وب تونو بزارین..باش؟؟

فعلابای.


+ تاریخ یکشنبه بیست و یکم آبان 1391 ساعت 7:0 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

 نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
 مثل آسمانی که امشب می بارد....
 و اینک باران
 بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
 و چشمانم را نوازش می دهد
 تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

***

سلام.میخوام از دلایل گریه هام درسنین مختلف بگم:

درسن یک سالگی ب دلیل اینکه نمیتونستم بگم گشنمه!گریه میکردم....تادرسن2سالگی.

درسن3و4و5برای اینکه دخترهمسایمون درس داشت وباهام بازی نمیکرد گریه میکردم.

درماه های اخرسن 5سالگی و6سالگی ب دلیل نقل مکان گریه میکردم.

درسن7سالگی واسه زمین خوردنام گریه میکردم.و.......

درسن 8سالگی برای بیماری داداشم گریه میکردم.

درسن9سالگی برای گرفتن نمره ی19وهفتادوپنج صدم کل مدرسه روبااشکام شستم!

دسن10سالگی واسه دوستم که پدرشو ازدست داده بود.

درسن11سالگی واسه فوت عزیز ترین شخص زندگیم.

درسن12سالگی واسه دورشدن از دوستم روژین(که مثه خواهربودواسم.جدایی ما تقصیرمامانشه)

درسن13سالگی واسه فوت بچه ی دخترخالم.

درسن14سالگی واسه ی بی محلی های شخصی.

درسن15 سالگی واسه ی دوری ازفاطمه ودریا.واسه ی ازدست دادن دوستام.

واسه ی بهم خوردن زندگی دوستم.واسه ی شکسته شدن حرمت دوستی برابچمون.

واسه ی رفتن یه بنده خدایی..واسه اتاق عمل رفتن داداشم.

پس نتیجه میگریم که 15سالگی خیلی بده بده بده بده...

متنفرم ازت15 سالگی......کی اسفند میرسه که بشم 16ساله؟؟؟

اونوقت به جاگریه/خنده هامو مینویسم....

نمیدونم ک دوستام نامردن یامن؟؟؟

فعلا ...خدافس....

+ تاریخ یکشنبه بیست و یکم آبان 1391 ساعت 2:28 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon

سلام دوستان.بالاخره بعدازچشم انتظاری فافا جونم اومدم.

کدوم گوری تشریف داشت؟نمدانم!!زیر ن یه کسره بزارین وبخونین.

تیکه بچه های کد1چراغعلی2هست!

توی منطقه ای که مدرسه ی ماقرارداره همههههههههههههه

ماروووووومیشناسن!شماچه طور؟؟؟

توی مدرسه هم ازبین سه تا سال اول.

کلاس مارو کادر فتر اسم تمامی بچه ها رو اسم کوچیکشونو صدا میکنه..

همه معلم هااز درس هامون راضی اند به جز....

به جز........به غیراز.....

..............اخلآآآآآآآآآآآآآآق مون!!سرکلاس هرکاری بگین میکنیم..چایی میخوریم.

نسکافه میخوریم....بیسکوئیت میخوریم....ترشک ولواشک که رو شاخشه.....

خیلی جالب هست که اگ کسی ردیف اول نشسته باشه به اونی که

ردیف آخرهست چیزمیز تعارف میکنه.......راستی سرکلاس نوشابه هم میخوریم...

شکیبه پیش من میشینه وهی میگه:

پشه!ها؟پشه چیه؟؟؟مثه قل مراد میگه!!روی پ وس فتحه بزارین وبخونین!

خرا اون لحظه رو نیاره که شکیبه بخواد بخنده...اوه اوه......

دوستم،غزاله،وقتی ادثه میزنه 3تاپشت هم میگه اچو اچو اچوووووووو.

بعد ما هرهرهرهرهرهرکرکرکرکرکرکر میخندیم!!!

یکی ازدبیرامون گفت:

غزاااااااااااااااااااااله!اگه دفعه ی بعد اینجوری ادثه بکنی ازکلاس

پرتت میکنم بیروووووووووووون!!

ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

اینقدر حال میده کلاس رو بپیچونی!

ما5شنبه ها ب اصطلاح تعطیلیم...

ولی از ساعت7:30تا3بعدازظهرکلاس داریم..

7تا9ریاضی.9:30تا11فیزیک.

بعد زبان وبعدش هم عربی..که مدرسه تیم والیبال داره ومن عضوش هستم که

5شنبه هااز ساعت11تا1باید بریم سالن تمرین..

من دیروز رووووووووکلاس فیزیک رو پیچوندم ورفتم پارک!

فکرمیکنین کیودیدم؟؟؟حسن!میدونین چی گفت؟

بماااااااااااااااااااااااند!!خصوصی هست!

هههههههههههههههههههههههههه

فعلا بای..

+ تاریخ جمعه دوازدهم آبان 1391 ساعت 3:56 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon


****

در دادگاه عشق ...
قسمم قلبم بود.
وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان .
قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد
و سپس
محکوم شدم به تنهایی و مرگ.
کنار چوبه دار از من خواستند تا اخرین خواسته ام را بگویم و
من گفتم :
به او گویند ... دوستت دارم(اگه گفتین او کیست؟)

  ****

  مرداب برای به دست آوردن نیلوفر سالها می خوابه تا آرامش نیلوفر به هم نخوره، پس اگه کسی رو دوست داری، برای داشتنش سالها صبر کن

  ****


+ تاریخ شنبه ششم آبان 1391 ساعت 1:4 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |



ادامه مطلب
+ تاریخ سه شنبه یازدهم مهر 1391 ساعت 4:50 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon
عشق یعنی...به هزار زبون بهش بگی دوستت دارم.

عشق یعنی...وقتی دلت می ره نتونی جلوشو بگیری.

عشق یعنی...وقتی از اون می خوای مرد زندگیت باشه.

عشق یعنی...تورو ببخشه و یه فرصت دیگه بهت بده.

عشق یعنی...وقتی من و تو ما می شیم.

عشق یعنی...حاصل جمع دو انسان.

عشق یعنی...کسی که دلتو می بره.

عشق یعنی...از خودت بپرسی چرا دم به ساعت بهت زنگ نمی زنه.

عشق یعنی...خوبی هاشوهم در کنار بدی هاش ببینی.

عشق یعنی...بعضی وقتا بی حوصله شدن.

عشق یعنی...کم کردن فاصله ها.

عشق یعنی...برای تولدش درست همون چیزی رو که دوست داره بهش هدیه بدی.

عشق یعنی...وقتی با هم قرار داری حسابی به خودت برسی.

عشق یعنی...حرفاشو باور کنی.

...

                **********

اینارواز وب یه دوست گرفتمشون این وبشه:

http://sokoot-motlagh.blogfa.com/

واقعا مطالب عاشقانش خشنگه.

میخوام ی تیکه ب بالا اضافه کنم:

عشق یعنی...حرفاشو باور کنی.(حتی اگه دروغ باشه بازم باورمیکنی....)


+ تاریخ چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 ساعت 9:15 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon