X
تبلیغات
❤❤به نام تك نوازنده گيتارعشق❤❤

اینجاحرفای خودم باخدا و....مینویسم.

شکلک هاوتصاویرزیباساز-mania-dv.blogfa.com






سلام

اول بگم که این پست ثابت هستش.ب وب من خوش اومدین..امیدوارم لحظات خوبی رو اینجا سپری کنین.

میخوام بگم که تمام مطلبای وبمو دارم پاک میکنم.

ونت میام.ولی اپ نمیکنم..

همتونو دوس دارم ومیسپرمتون دست خدا...

بای



ادامه مطلب
+ تاریخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 ساعت 9:36 قبل از ظهر نویسنده fatemeh joooon |


از طرف من به نویسنده ی وبلاگ



فقط میگم خیلی بیمعرفتی

+ تاریخ یکشنبه سوم آذر 1392 ساعت 2:3 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

سلام.خوبین؟؟؟من خوبم بدک نیستم.

فقط میخواستم به یه خری یه چیزی بگم:

هوی یــــــــــارو..ببیییییییییییین به من میگن فاطمه ،گرفتی؟؟؟من اون روم برگرده

بد برمیگرده هااااااااااااااااااااااا...میری عکس دوس پسرسابقم وداداشش حسین رو به...... نشون میدی که جی بشه؟؟

میووووووووووونه ی من و....... با این چیزا به هم نمیخوره...گرفتی منظورو؟؟؟؟

حالا فکرمیکنیم که بهم بخوره...چی چیش به توی کثافت میماسه؟؟؟؟

اون عکس دوس پسر سابق منو از کجا گرفتی نمیدونم؟؟؟؟؟؟

ولی اینووووو بدون..وای به حال روزی که بگیرمت..

از همینجا بهت میگم که......... به من اعتماد داره وبا حرفا وعکسایی که تو نشونش میدی

باور نمی کنه....

وقتی من میگم:جوون...........این وبلاگ رو ندارم..یعنی ندارم...

پس گووووووووووورتووووووووو از توی زندگی من گـــــــــــــــم کـــــــــــــن..

چرا پی خراب کردن زندگی من هستی؟؟؟

یه مدت که شس بود...حالا تو/؟؟؟؟نفربعدی کیه؟؟؟آی ایها الناس...دیگه کسی نیـــــست؟؟

به خدا خستم کردین....حیف که دوستای راهنمایی من همه ادرس این وب رو دارن

وگرنه این وب رو پاک میکردم مثه 3ابجی1376....

من با چه زبونی بگم بهت گم شو؟؟؟هان/؟؟؟؟؟گم شووووووووووووو دیگه....با لنگه کفش دنبالت کنم؟؟؟هان؟؟

 

به این خانم یا آٔقا که اسمش رو اینگونه مینویسه: ....!!!بگم بهش که:

من وفافا قهرنکردیم...دعواهم نکردیم..کورشود هر ان که نتواند دیـــــــــد...

دوم اینکه به تو ربطی داره من دوس دارم وقتی قهر میکنم کی نازمو بکشه؟؟؟

اینقد هستن که نازمو بکشن و تا به دریا برسه شــــــــب میشه..

خوووب شد یادم انداختی که از توی پروفایلم اسم نحس  شو پاک کنم...

اینو هم به اون بی مرامی که رفته توی وب......... و گه خوری کرده بگم که:

از این به بعد اندازه دهنت گه بخور!!!بااای!!

 ،**

سلام دوستان..ببخشید اون بالا مالا ها یکم فحش نوشتم..حرص ادم رو درمیارن..

جمعه شب رفتیم ناهاز خوران..اوووووووووففففففففففففففففففففففف

عجـــــــــــــــــــــــــب کیفی داد...آخخخخخخخ آآآآآآآآآآآآخ

جاهمتون خاااااااااااالی..البته جاهمتون رو پرکردم..

چچی/؟؟؟؟شماپسرآآآآآآآآآآآآ؟؟؟به جای شما واسه دخترا متلک انداختم....وهزار کاره دیگه..

از ساعت6غروب تا11شب ناهار خوران بودیم..به خدا واسه پسربازی نرفتیم..

ولی جاتون خالی بود که این پسره حمید رو ندیدیییییییییین..لامصب چه خشگل بود..

دخترخالم راننده بود(رها)..من جلو نشسته بودم..اون یکی دخترخالم عقب بود(سمیرا)(با زانتیا خاکستری بودیم)

سمیرا داشت اس میداد..منم داشتم دورو ورم رو دید میزدم..

یه هو توی پرشیای بغل ماشینمون یه 3تا پسر دیدمو یه هو گفتم:

ایییییییییی بچه ها //بچه ها...نگاه کنین..دوستای شما نیستن؟اون دوقلو ها که عکساشون رودیدم..

رها:اییییییییییی...آآآآآآآآره..بعد چندتا بوووووق زد واونا هم متوجه ما شدن..

سمت راست ما پرشیا بود که از دوستای رهاشون بودن...سمت چپ یه زانتیا سفید بود که نمیشناختیم..داشتن

اذیت میکردن...حالا از چپ این زنتیا...ازراست این پرشیا..

اوه اوه...خرتوخری شده بود..بعد دوست رها(پسره)گفت:

بزن بغل پیاده شیم کارتون دارم..رها زد بغل و رها وسمیرا پیدا شدن..ودوست رها اومد بهم گفت:

افتخار نمیدین شما؟؟؟

منو میگی؟؟؟تو کفه متلکش بودم..منم درجواب گفتم:تا فرش قرمز نباشه پیاده نمیشم...

بعد همه خندیدن ورها یه چشم غره رفت ویعنی پیاده شو..

بعد اونا اشتن میحرفیدن ومن به ماشین تکیه داده بودم وخیابون رو نگاه میکردم که اون

زانتیا سفیده اومد..پسره:

خانومی برسونمت؟؟

من:کوری؟؟ماشین به این بزرگی رو نمیبینی؟؟؟

پسره:اواه..چه عصبی هستی تو!

من:تورو کجای دلم بزارم؟؟برو حوصلتو ندارم.

پسره:پیاده شم شماره بدم یا تو میای جلو؟؟

بعد یه هو دوست رهاشون اومدن که به پسره یه چی بگن پسره گازو گرفت در رفت..

بعد من گفتم:بیاین بریم دیگه..فردا توی دانشگاه باهم بحرفین..

همکلاسی رهاشون: رفیدنت تو حلقم خانوم..راستی اسمتون چی بود؟

سمیرا:ااسم این چه کار داری؟؟

-:خب شاید لازم بشه.

من:فاطمه هستم.خیالتون راحت شد/؟؟؟بریم /؟؟؟؟

-:میشه یکم وایستین؟؟؟ما داریم حرف میزنیم آآآآآآآآآآ...

من:ای باباااااااااااااا...من خودم برم؟؟؟؟

سمیرا:خب با همنی زانتیایی میرفتی دیگه..

من:ه ماشینش قشنگ نبود...اگه مزدا3داشت سوار میشدم!!

بعد همه هرهرهرهرههرهر خندین...خلاصه اومدیم رفتیم...هی دوربرگردان رو دور میزدیم ومیرفتیم بالاااااااااااااااا

اخرسر دوباره اون زانتیا سفیده اومد..وپیش ماشین ما ایستاد.بعد از ماشین پیاده شد..وگفت:

سلام..

من داشتم نگاش میکردم ورفتم توی ماشین تــــــــــــــــق در رو بستم..

پسره:اوه اوه چه عصبی هستی..

من اصلا نگاش نکردم..برگشتم نگاه کردم دیدم نیستن شیشه رو دادم پایین دیدم یه هو دستش رو اورد تو وشمارشو گذاشت:

من:خیلی بی ادبی..مامانم بهت یاد نداده اینکارو نکنی؟؟؟

پسره:مامان توچی؟؟بهت نگفته وقتی پسره دنبالته شمارشو بگیر؟؟؟

من:نه یاد نداده..

پسره:میشه پیاده شی یکم حرف بزنیم باهم/؟؟؟

من:بروبابا..من دوس پسر دارم..تورومیخوام چه کار؟؟

پسره:نشناختی؟؟؟فاطمه!!!!!!!واقعا که...منم حمیــــــــــــــــد....

من:اییییییییییی..میگم چه قد قیافت آشناست..

حمید:منظورت چیه؟

من:منظورم این بود که اون چشم وابروی شیطونیت یادم بود..

حمید:پیاده شو..وگرنه پیادت میکنم آآآآآآآآآآآآ..)رها اومد:

چی شده آبجی؟؟

من:هیچی حمید.ازدوستای قدیمی منو برابچمون هست..

پیاده شدم ومات قدو هیکلش مونده بودم به خدآآآآآآآآآآآآآآآآآآ...ولی به قد وهیکل عشقه من نمیرسه..(هههههه)

قد دراز.هیکل ورزش کاری..(هرکولی هست واسه خودش!!ههه)چشم وابرو مشکی واوووففففففف

هرچی بگم کم گفتم..وسط نگاه کردن من:

حمید:دید زدنت تمو شد؟؟؟آره؟؟یا بازم میخوای نگام کنی؟؟

من:هان؟؟بی شعور..داشتم نگات میکردم نخوردمت که.)یه هو سه تا پسراز ماشینش پیاده شدن..

من:یا خدا...اینا کی هستن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حمید:نترس از دوستام هستن..

دوستش مصطفی:سلام خانوم.معرفی کن دیگه حمید جان.

حمید:فاطمه جون..

یه هو پریدم وسط حرفش:فاطمه هستم.اگه میشه جونش رو بردارین..

حمید:هروقت من حرف زدم تو بپر وسط حرفم..هنوز عوض نشدی..

این فاطمه خانوووووم هستش.از دوستای من..که قبلنا..

من:حمید بسه..اون ماله دوسال پیش بود..

(دوسال پیش منو حمید هم باشگاهی بودیم وکوچکترین فرد توی باشگاه من بودم وبه خاطر بابام منو توی تیم گذاشتن.

وحمید یه جورایی میگفت که منو دوسم داره..ولی به عشقی که نسبت به عشقم دارم قسم که من هیچ حسی بهش نداشتم وندارم....وفقط عااااااااااااشق عشقم هستم...)

بعد من پریدم اینور جوی آب..بعد پام لییز خورددددد عجب رسوایییییییییییییییییییی...شانس اوردم که حمید از پشت سر من وگرفت..

وگرنه باکله رفته بودم عقبی...میفتادم توی جوی آب!!

بعد هیچکی مارو ندید...شانس اوردم به خدا....حالا من ایستاد توی شک بودم این حمید همینطور دستمو نگه داشته بود.

اصلا متوجه نبودم گوشی دستم بود شروع کرد به زنگیدن که دستمو از توی دستاش کشیدم..

بعداز اینکه گوشیمو قطع کردم:حمید:کی بود؟

من:به تو چه داداشی؟؟

حمید:من داداشت نیستم..هزااااااار مرتبه..

من:خب چرا میزنی منو؟؟؟؟)بعدش صدام کردن ومن مجبور شدم برم سوار ماشین شم..

تا دمه در خونه دوتا ماشین اسکورت کردن مارو..

حمید ومصطفی با زنتیا سفید ومجتبی وعلیرضا(دوستای حمید)با206..

خلاصه امشب شبی بود واسه ی خودش..ساعت2قراره دومرتبه برییییییییییییییییییم..

فعلا بوس بوس..بابای...

+ تاریخ جمعه بیستم بهمن 1391 ساعت 11:24 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

سلام.یه چند وقتیه اپ تکرده بودم دلم گرفته بود..اوووووووووف

چه خبرا؟؟؟خوبین؟خوشین؟سلامتین؟؟؟

این چند وقتیه اتفاق پشت اتفاق هیمن جوری از زمین و آسمان دردوسر میریخت...

در حدفضــــــــــــــــــــــــا......

ازیکی که خیلی دلم پــــــــــــــــــــــــــــــــره قد.....!!!خوده..فهمید

واسه چی میای نت و به من سر نمیزنی؟؟؟واقعا که بعد از یه سال دوستی

این بود جواب من آجی؟؟؟؟؟؟ایییییییش چندشیان...

اون دوقلوهای بهم چسبیده ی شموشکی واست سلام رسوندن...

باهاشون دعوا کردم در حدفیــــــــــفا...

خواهر ومادرش رو یکی کردم..ههههههههههههههههههههه

اینقد کیف داد...ولی وقتی بهش گفتم:

..تو بخور.

دنبالم دویییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید ومنم بدوووو

اون صحنه خیلی ترسناک بود آجی...

اینو بدن که خیلی نامردی نامردتراز...

دوستت ندارم دیگهو..بروگمشو...بی شعور..خدافظت واسه همیشه..

دوستان فعلا من برم که خوابم میاد

دیشب ساعت3:30 خوابیدم...آخ آخ نمیدونین چی کشیدم دیشب که...

ههههههیییییییییییییییی خدآآآآآآآآآآآآآآ..

همتون رو دوس ندارم..باااااااااااااااااااااااااای...

+ تاریخ پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 ساعت 9:52 قبل از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

سلام.یه نظرسنجی که نه....یه سوال؟؟؟؟؟؟؟!!

اینکه:

1)چرا زندگیتو دوست داری؟؟؟

یااینکه:

  2)چرااز زندگیت بدت میاد؟؟؟

***

اونی که زندگیش قشنگه بنویسه:

زندگیمو دوست دارم چون.....وچون..........

واونی که خدایی ننکرده بدش میاد بنویسه:

اززندگین بدم میاد زیرا......و.........!

یااونی که هم خوشش میاد وهم بدش میاد بنویسه:

اززندگیم خوشم میاد چون....

واززندگیم بدم میاد زیرا....و.........!!

کامنت خصوصی نزاریت تا تایید کنم..:

حالا خودم:

زندگیمو دوست دارم چون توش پستی هاوبلندی های زیادی داشت...

چون تجربیاتی کردم...اینکه به هرکسی که ازراه رسید اعتماد نکنم...

تموم پسرای دنیا سرتاپایکی هستن...(حتی شما دوست عزیز)

همه ی دخترای اطرافم عوضی هستن!به جز چندنفر(بچه های نت روحساب کنین وفاطمه وشکیبه.)

زندیگمو دوست دارم چون داداش عاااااااااااالی دارم..

زندیگمو دوست دارم چون فاطمه رو دارم...

زندیگمو دوست دارم چون

زندگیمو دوست دارم چون دارم واسه بهتر شدنش تلاش میکنم...

حالا:اززندیگم بدم میاد چون بعضی ها میخوان خرابش کنن.ولی نمیزارم..

اززندگیم بدم میاد چون داره تکراری میشه....

*****

حالا توچی؟؟؟اززندگی خوشت میاد یا نه؟؟؟؟

منتظر جواباتون هستم....

راستی لطفا ادرس وب تونو بزارین..باش؟؟

فعلابای.


+ تاریخ یکشنبه بیست و یکم آبان 1391 ساعت 7:0 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

 نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
 مثل آسمانی که امشب می بارد....
 و اینک باران
 بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
 و چشمانم را نوازش می دهد
 تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

***

سلام.میخوام از دلایل گریه هام درسنین مختلف بگم:

درسن یک سالگی ب دلیل اینکه نمیتونستم بگم گشنمه!گریه میکردم....تادرسن2سالگی.

درسن3و4و5برای اینکه دخترهمسایمون درس داشت وباهام بازی نمیکرد گریه میکردم.

درماه های اخرسن 5سالگی و6سالگی ب دلیل نقل مکان گریه میکردم.

درسن7سالگی واسه زمین خوردنام گریه میکردم.و.......

درسن 8سالگی برای بیماری داداشم گریه میکردم.

درسن9سالگی برای گرفتن نمره ی19وهفتادوپنج صدم کل مدرسه روبااشکام شستم!

دسن10سالگی واسه دوستم که پدرشو ازدست داده بود.

درسن11سالگی واسه فوت عزیز ترین شخص زندگیم.

درسن12سالگی واسه دورشدن از دوستم روژین(که مثه خواهربودواسم.جدایی ما تقصیرمامانشه)

درسن13سالگی واسه فوت بچه ی دخترخالم.

درسن14سالگی واسه ی بی محلی های شخصی.

درسن15 سالگی واسه ی دوری ازفاطمه ودریا.واسه ی ازدست دادن دوستام.

واسه ی بهم خوردن زندگی دوستم.واسه ی شکسته شدن حرمت دوستی برابچمون.

واسه ی رفتن یه بنده خدایی..واسه اتاق عمل رفتن داداشم.

پس نتیجه میگریم که 15سالگی خیلی بده بده بده بده...

متنفرم ازت15 سالگی......کی اسفند میرسه که بشم 16ساله؟؟؟

اونوقت به جاگریه/خنده هامو مینویسم....

نمیدونم ک دوستام نامردن یامن؟؟؟

فعلا ...خدافس....

+ تاریخ یکشنبه بیست و یکم آبان 1391 ساعت 2:28 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon

سلام دوستان.بالاخره بعدازچشم انتظاری فافا جونم اومدم.

کدوم گوری تشریف داشت؟نمدانم!!زیر ن یه کسره بزارین وبخونین.

تیکه بچه های کد1چراغعلی2هست!

توی منطقه ای که مدرسه ی ماقرارداره همههههههههههههه

ماروووووومیشناسن!شماچه طور؟؟؟

توی مدرسه هم ازبین سه تا سال اول.

کلاس مارو کادر فتر اسم تمامی بچه ها رو اسم کوچیکشونو صدا میکنه..

همه معلم هااز درس هامون راضی اند به جز....

به جز........به غیراز.....

..............اخلآآآآآآآآآآآآآآق مون!!سرکلاس هرکاری بگین میکنیم..چایی میخوریم.

نسکافه میخوریم....بیسکوئیت میخوریم....ترشک ولواشک که رو شاخشه.....

خیلی جالب هست که اگ کسی ردیف اول نشسته باشه به اونی که

ردیف آخرهست چیزمیز تعارف میکنه.......راستی سرکلاس نوشابه هم میخوریم...

شکیبه پیش من میشینه وهی میگه:

پشه!ها؟پشه چیه؟؟؟مثه قل مراد میگه!!روی پ وس فتحه بزارین وبخونین!

خرا اون لحظه رو نیاره که شکیبه بخواد بخنده...اوه اوه......

دوستم،غزاله،وقتی ادثه میزنه 3تاپشت هم میگه اچو اچو اچوووووووو.

بعد ما هرهرهرهرهرهرکرکرکرکرکرکر میخندیم!!!

یکی ازدبیرامون گفت:

غزاااااااااااااااااااااله!اگه دفعه ی بعد اینجوری ادثه بکنی ازکلاس

پرتت میکنم بیروووووووووووون!!

ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

اینقدر حال میده کلاس رو بپیچونی!

ما5شنبه ها ب اصطلاح تعطیلیم...

ولی از ساعت7:30تا3بعدازظهرکلاس داریم..

7تا9ریاضی.9:30تا11فیزیک.

بعد زبان وبعدش هم عربی..که مدرسه تیم والیبال داره ومن عضوش هستم که

5شنبه هااز ساعت11تا1باید بریم سالن تمرین..

من دیروز رووووووووکلاس فیزیک رو پیچوندم ورفتم پارک!

فکرمیکنین کیودیدم؟؟؟حسن!میدونین چی گفت؟

بماااااااااااااااااااااااند!!خصوصی هست!

هههههههههههههههههههههههههه

فعلا بای..

+ تاریخ جمعه دوازدهم آبان 1391 ساعت 3:56 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon


****

در دادگاه عشق ...
قسمم قلبم بود.
وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان .
قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد
و سپس
محکوم شدم به تنهایی و مرگ.
کنار چوبه دار از من خواستند تا اخرین خواسته ام را بگویم و
من گفتم :
به او گویند ... دوستت دارم(اگه گفتین او کیست؟)

  ****

  مرداب برای به دست آوردن نیلوفر سالها می خوابه تا آرامش نیلوفر به هم نخوره، پس اگه کسی رو دوست داری، برای داشتنش سالها صبر کن

  ****


+ تاریخ شنبه ششم آبان 1391 ساعت 1:4 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |



ادامه مطلب
+ تاریخ سه شنبه یازدهم مهر 1391 ساعت 4:50 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon
عشق یعنی...به هزار زبون بهش بگی دوستت دارم.

عشق یعنی...وقتی دلت می ره نتونی جلوشو بگیری.

عشق یعنی...وقتی از اون می خوای مرد زندگیت باشه.

عشق یعنی...تورو ببخشه و یه فرصت دیگه بهت بده.

عشق یعنی...وقتی من و تو ما می شیم.

عشق یعنی...حاصل جمع دو انسان.

عشق یعنی...کسی که دلتو می بره.

عشق یعنی...از خودت بپرسی چرا دم به ساعت بهت زنگ نمی زنه.

عشق یعنی...خوبی هاشوهم در کنار بدی هاش ببینی.

عشق یعنی...بعضی وقتا بی حوصله شدن.

عشق یعنی...کم کردن فاصله ها.

عشق یعنی...برای تولدش درست همون چیزی رو که دوست داره بهش هدیه بدی.

عشق یعنی...وقتی با هم قرار داری حسابی به خودت برسی.

عشق یعنی...حرفاشو باور کنی.

...

                **********

اینارواز وب یه دوست گرفتمشون این وبشه:

http://sokoot-motlagh.blogfa.com/

واقعا مطالب عاشقانش خشنگه.

میخوام ی تیکه ب بالا اضافه کنم:

عشق یعنی...حرفاشو باور کنی.(حتی اگه دروغ باشه بازم باورمیکنی....)


+ تاریخ چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 ساعت 9:15 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon

سلام.میخوام از آرزوهام بگم.

من دوس دارم خانم دکتر شم.

واسه همه مایه افتخار باشم.نه سرافکندگی!!!

دعاکنین واسم که به آرزوم برسم.

هرچنددارم تلاش میکنم...

فعلاخدافس

+ تاریخ شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 ساعت 10:50 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon
+ تاریخ شنبه هجدهم شهریور 1391 ساعت 11:2 قبل از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

یه روز بهم گفتی وقتی دلت بگیره

دل اسمونم باتو میگیره.

وقتی چشات بباره.

اسمون هم میباره.

برو زیر اسمون گریه کن تااون

نامردی ک کنار درخت اونجا ایستاده ب اشکات نخنده.

حالا دلم گرفته دله اسمون هم بامن گرفته.چ

چشام شروع کرد باریدن.آآآآآآآآآسمون هم بارید.

رفتم بالای بالای بالا .

ایستادم زیر اشکای اسمون و منم اشک ریختم.

حالاتو ایستادی کنار درختو داری بهم میخندی...........

********

قشنگ بودمگه نه؟؟؟


+ تاریخ جمعه هفدهم شهریور 1391 ساعت 12:19 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon
بچه هه بچه ها!!

اماده واسه شادی کردن اخه تولد دوستمه!!!!

کارخاصی که نمیتونم ولی چندتا اس میزارم اینجا واسش!

اخه شمارشو ندآآآآآآآآآآآآرم!!هه!!تو نخند!

برا بار1000000000000000000000000000دندونای من نمی افته!

چرا؟

چون چسبیده به راه!اخه سیم داره!!!!هه!!

**

 

خواستم برايت هديه بگيرم

 

گل گفت: که مرا بفرست که مظهر زيباييم

 

برگ گفت: که مرا بفرست که مظهر ايستادگي ام

 

بيد گفت: که مرا بفرست که مظهر ادبم که هميشه سر به زير دارم

 

به فکر فرو رفتم و سرم را به زير انداختم به ناگاه قلبم را ديدم

 

که بهترين چيز در زندگيم هست

 

به ناگه فرياد زدم

 

که قلبم را مي فرستم چون

 

او خود زيباست، مظهرايستادگيست

 

سربه زيرو با نجابتست

 

تولدت مبارک

‌                                          &&**&&**&&

اي تماشايي ترين مخلوق در روي زمين ! آسماني ميشوم وقتي نگاهت مي کنم!

 

تولدت مبارک

                                              **&&**&&**

چه لطيف است حس آغازي دوباره،

 

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...

 

و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!

 

و چه اندازه شيرين است امروز...

 

روز ميلاد...

 

روز تو!

 

روزي که تو آغاز شدي!

 

تولدت مبارک

                                    ######

 

تبريک دست خالي مرا با سخاوت بي حدت بپذير...

 

تولدت مبارک

                               #######

بابای!!نه بای!

بیاین برقصیم!!!

نی نای نانای نای نای!!

ی اهنگ معروف میگه:

شغال ده بالا سردسته ی الاغ‌آآآآآ پاش بکنه ایشالله بگین ایشالله!!

بگین:ایشالله!نشنیدم!بلندتر!!!!

 ***

اهنگ برابچ ماست دیگه!!!شکیبه خوندتش!!!!

+ تاریخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 ساعت 9:58 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon
خوبین؟؟؟چه خبرا؟؟؟

یه چی بگم؟؟؟

نمیگم!همین جوری از سربیکاری اومدم آپ کردم!!!

چرامیزنی؟الان میرم...

من که میرم.....برو گمشو...

من دفتم گم شو...

ندفتم گمشو.....

ههههههههههه

بای

+ تاریخ یکشنبه دوازدهم شهریور 1391 ساعت 8:2 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon

سلام.ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام.

خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟من عااااااااااااااااااااااااااااااااالیم.از نظر روحی نه هآآآآآآآآآآآ!ازنظرجسمی هم نه!

چون داخل ماشین گردن درد گرفتم.اخه نشستنی لالاییدم!!!!!!!!!!!!!!!!

پ از نظر چی عالیم؟امتحان ریاضی داشتم اخه!اونو عآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآلی دادم!!منم دیگه!

چ خبرا؟چکارا میکنین؟؟؟؟؟

قبل رفتن و موقعی ک مسافرت بودم!

هی خدا!کلا من نباید برم مسافرت برم.

رشت یادتونه؟دریا باهام قهرکرد!

واسه مشهد هم یکی...اینونگم!پیـــــــــــلیز‍!!!!!

مشهدخوب بودولی نیشابــــــــــــــــــور ی چیزه دیگه بود!

آخ چ قد خوش گذشت!

ی چی بگم باورتون نمیشه!

هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!

عآآآآآآآآآآآآآآآآآآلی بود!حرف نداشت!

تازه اونجا ماروبردن "دربهشت"!اونجا دوسه تا گرگانی هم بودن!

از بچه ها بالا سمت چپ وراست باهم بودن!

(نمیدونین؟سمت چپ وراست رومیگم!ی رمز دیگهــــــ دیگهــــــ!!شوخی کردم.جدی نگیرین.)

واسه همتون دعاکردم،نمازخوندم،یــــــــــــــــــادهمتووووووووووووووووووووووووووووووون بودم!

دختروپسربرام فرق نداشت.

ی اخبار دیگه!راستی شدم مثه بی..بی ..............سی!!!

هه!!!

بای


+ تاریخ یکشنبه دوازدهم شهریور 1391 ساعت 4:54 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon
سلام.سلام.سلام.

من تشریف اوردم.تورو خدا.....اروم باشین.خواهش میکنم!

میدونم خوشحالین ک من اومدم!

شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز
شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز
شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز
توروخدا دست نزنین!!!
اومدم بگم.
ای بابا ساکت!
1،2،3صدام میاد!
پوووووووووووووف!خب مثه اینکه میاد!
میخواستم بگم!
آخ بدش
شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز
ب سلامتی خودمون!!
ای گشنم شد!
شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز
اخ بترکیمی برابچ!
یکم ورجه ووجه!
شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز

شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز

شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز
شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز
آروم الان همه چی هضم میشه دوباره گشنت میشه!
شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز
خب حرفام یادم رفت
شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز
 ب بابام گفتم!
ماشین سواری یادم میدی؟گفت:این شکلی میشی:
شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز
گفتم:من جوونم!ن نو جونم!
آآآآآآآآآرزو ها دارم!
شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز
شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز
!!!!
ماشین سواری یادم نددددددددددآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآد!!
شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز
گفت:وقتی18ساله شدی!
شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز
بعدش با بابام:
شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز
شکلک یاهو - قرمز - عصبانی
شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز
بعدمن:
شکلک یاهو - عصبانی - خشن
شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز

فعلا من برم.مخ بابامو کار بگیرم!
بابای!
شکلک یاهو - رفاقت - عشق
باشماها نبودم!باعخشم بودم!
الان روب رومه!
البته خودش ک ...
شکلک یاهو - عکاس

چشاتونوببندین!
بدآموزی داره بقیش!
ببند دیگه!
نمیبندی؟
ب درک!
شکلک یاهو - عینکی
عینکش هم زد!!!!
هی وای من!
شکلک یاهو - گفتگو
بیاین بگین بی ادب!
من میدونم باشما!
شکلک یاهو گفتگو هستش!
بمن چه خودش نوشته!
بای.بای
+ تاریخ جمعه سوم شهریور 1391 ساعت 9:49 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon

میخوام بنویسم!

بچه هامن از این ب بعد میخوام خاطراتموبنویسم!

یاحرفایی که میخوام ب خدا بزنم!

باشه؟میتونین بخونین!میتونین نخونین!واسه ی خاطراتم شایدبیام بگم که:

آپ میباشیـــــم!

اگه هم یه مطلب گذاشتم مثه جکی چیزی بهتون خبر میدم!

ولی شما آپ کردین بهم بگین خو؟؟؟)

ببخشید.سلام.خوبین؟

یکی مون 6متر قد داره!باز کفش پاشنه بلند میپوشیــــــــــد!

موهامون واقعا دست توپریز برق بود!بیشترمحدث ومریم اینجوریبودن!

مال بقیمون یه خورده همچین بلند میزد!

والا...............دیگه اینو بگم هی چی!!!

ابان ماه ک اومد......................شیطونی رووووووباخودش آآآآآآآآآآآورد!

واسه همین دلم تنگیده!

حالا بخوامم نمیتونم ب چند دلیل!چی؟بگم؟

میگم:

اولیش:مدرسه هستش!خیلی گگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگیییییییییییییییییییییرننننننننننن!!!!!!

شما فرم مدرسه ی مارو ببینین گریتون مگیره!اول خنده بعدگریه!

.اخ بچه ها !ماباایناباید بریم مدرسه؟تادم درخونه خجالت میشکم بااینابرم!

دوم:ب شماربطی نداره!

سوم:من پاقلم هستم،ب یکی قلیدم

خب قله دیگه!

دلیل خاصه دیگه ای ندالم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فعلا برم!کجا؟

پی شیطونی!

البته ازنوع خوبش!

خداحافظ خداحافظ

دلگیرم ازتو

بی نهایـــــــــــــت

تا آپ بدی خداحافظ!

خدافظ دیگه!شاید من بخوام تا فردا بنویسم تو میخوام بخونی؟الفوضولو ب تو گویند!!!

بچه ها بای!

+ تاریخ پنجشنبه دوم شهریور 1391 ساعت 12:56 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon

+ تاریخ یکشنبه بیست و نهم مرداد 1391 ساعت 11:35 قبل از ظهر نویسنده fatemeh joooon

سلام این فقطو فقط مختص اجی هایم گلکمه.

63612041604473807325.jpg" />


گفتم مال آآآآآآآآآآآآآآآجــــــــــــــــــــی هـــــــــــــــــــــــــآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآمـــــــــــــــــــهــــــــــــــ.......

بــــــــــــــــــــــــــــــــوس رو لپاااااااااااااااااااااای اجی هام.

فعلــــــــــــــــــــا.

+ تاریخ جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 ساعت 5:48 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon

سلام.این دوروز آخر ماه رمضون تصمیم گرفتم داخل آدم باشم.شوخی کردم جدی نگیرید.

خو دیگه چی بگم؟

خب من رفتم.کارزیاد دارم.

کار که نه...........

میخوام برم شبکه ی پویا روبینم.اخه جودی آبوت دآآآآآآآآره....

خدافظ

+ تاریخ جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 ساعت 4:19 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon

xab011i0rx7ni5rflxll.jpg" />

سلام.عکسش قشنگه؟گفتم زده بودم  ب سیم آآآآآآآآآآخر.

زده بودم.خب خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شما روزه میگیرین یا روزه شمارو؟؟؟؟؟

من که صبحا از کلاس برمیگردم میخوابم تا3یا4!بستگی داره که همه ساکت باشن یانه!!!

 **

+ تاریخ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 ساعت 9:58 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon

سلام.این چندروز میخوام تمام خاطرات خوبمو یادم بیارم.

بچگی بزرگی یاهمین دوسال راهنمایی ک با این دوستام بودم.

یادش ب خیر از سر کلاس دبیر حرفه وفن مون(خانم کشیری) درمیرفتیم و نمیفهمیدیاشاید هم میفهمیدوب روش نمی آورد!!!

کارعملی مو انجام ندادم ولی بهم نمره داد.یادش ب خیر سر کلاس علوم (خانم کریم نژاد)همش  درحال آدامس جوویدن بودم.

سرکلاس زبان(خانم موحدی)فقط بافافا میحرفیدم.ادبیــــــــــــــــات رو خیلی دوس دارم.ولی دبیرشو (خانم مقصودلو)هم دوس داشتم

اخر سال برگشت ی چی بهم گفت که تموم محبتاشو فراموش کردم.شوخی کردم هنوزم عاااااشقشم.

ولی اون  ازهمه چیه بچه های کلاس باخبر بود.

دبیر ورزش مونم(خانم کریمی ) باحال بود.یه دوست داشتم مریم(ابتدایی هم باهم بودیم)این توی بسکت بود، اروم اروم. کاراشو میکرد. بعد دبیرمون میگفت:مریم!عروستو پیاده کن بعدش بیا!!!!!!!!!!!!!!

ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنقد میخندددددددددددددددددیدددددددددددیم!!!!!!

هی خـــــــــــــــــــــــــــــدا!!!عجب روزاییییییییییییی داشتیمآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ!!

دیگه بقیه شو حضورذهن ندارم.هرچی یادگاری از بچه ها دارم ،مخصوصا اون گردنی منو فافا(هنوز داریش ابجی جونم؟میندازی گردنت؟؟)میگیرم جلو چشام .....................................هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی !!!!

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه خدا!

یادش ب خیر نغمه گفت من این گردنیو میخوام بهش ندادیم!زمین وآسمون رو بهم دوخت ،با منو فافا قهرید.

محل نمیزاشت.زر زر میکرد!!!ولش کن ولی همینا هم خنده داره!ک سر چ چیزایی باهم میقهریدیم.!!!!!!!!

یادش بخیر روز معلم چ غوغایی ب پا کردیم.

رفتیم توی سالن رقصیدیم.دوسه تا دبیر اومدن رقصیدن.بعدش ناظم مون اومد مثه گشت ارشاد ک جمع مون کنه،

بعد دبیرا نزاشتنش ک از پله ها بیاد بالا!!!!!!!!!!!!!!عجــــــــــــــــب مدیری داشتیم این اخرسالی!

تازه سال اول بود ک مدیرمون شده بودخیلی باحال بود،چون سال اولش بود خوب بودش عالی و

باماسوما مخصـــــــــــــــــوصاااااااااااااااااااااااااااااا بچه های سه دو!!همون درکشویی هآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ!!!!

توی کلاس خودمون بچه ها با گوشیاشون اهنگ گذاشتن رقصیدیم اون زنگ ما علوم داشتیم!

دبیرمون اذیت میکرد مارو میگفت:عروسی پسرمه هرکی قشنگ برقصه دعوتش میکنم،بلکه یکی از دوستای پسرم شما ترشیده هاروبگیره!

ماهم :هرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهر!)اون زنگ من ب فافا یه چی گفتم و فافا باهام قهرید ولی بازآشتی کردیم!

اینا رو ول کن!

عضو اصلی بکس درکشویی واوووووووووووووووووووووف

برابچ اسکای آنجلز!من که همه تو کف خرکردنم هستن

سال دوم راهنمایی ک بودیم...........هیچی ولش کنین!میگم بعد منظور بد میگرین وبد فک میکنین!فافاجونم بهت میگم خودم.

همه واسه من آرزوهآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ دارن!

خودمم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآرزوها دارم ..........

میخوام درس بخونم تا دکتر شم،بابام گفته بود دکتر شی بهت

خونه میدم،واست هرماشینی بگی میخرم،گردنی مامانمو بهت میدم،ولی درسخت ترین شرایط نباید بفروشیش!منم:باش!!

اخه من گردنی مامان بزرگمو خیــــــــــــــــــلی دوسش دارم.خیلی نازه.بهترین چیز توی دنیا چندتاچیزه:

گردنی مامان بزرگم،گردنی که منو فافا داریم،گردنی که منو محدث داریم،گردنی که سمیه بهم داده بود.)

خونمون،هم اینجا که داریم زندگی میکنیم هم اون یکی که توش خاطرات بچگیمو دفن کردم اومدم اینجا زندگی کردم.وحیاط خونه ی مامان بزرگم)

غذا:بادمجان خورش دست پخت مامانم،فرنی وحلوایی ک مامان بزرگم (مادری)درست میکنه)

خب یه چیه دیگه هم دوسش دارم .

بچه ها کارخاصی نمیکنم.مگه مرض دارم خودمو بکشم؟

من اتفاقای خوبی توی زندگیم افتاده هست وخواهدافتاد.

شوخی بودآآآآآآآآآآآآآ اینکه خودمو بکشم.

دووووووووووووووووووووووووووووووووووستتوووووووووووون دآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآرم اجی هام.

فعلا.

+ تاریخ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 ساعت 4:24 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon

سلام

*******

ای خدا کجایی پس؟

بیا دیگه!!!

لا اقل تویکی ادمو واقعنی دوس داری.

خستم از زندگی....

جملات فردی نمیدونم ب چه اسم...




+ تاریخ سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391 ساعت 4:32 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon
.смайлы

.смайлы


+ تاریخ شنبه بیست و یکم مرداد 1391 ساعت 4:35 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

ازدواج از ديد دخترها در سنين مختلف:

يه دختر 18 ساله:به قول خودش انقدر خواستگار داره که نمي دونه کدومش رو انتخاب کنه فعلا قصد ازدواج نداره مي خواد درس بخونهколобокколобокsmile смайлики смайлыsmile смайлики смайлы

(باعرض معذرت خدمت دخملای 18سال!..... مفت میخورن!!)

 

دختر 22 ساله : او يک شاهزاده با يک قصر مي خواد ادعا مي کنه که خيلي واقع بينه ولي ؟؟؟؟؟مرد ايده آل او بايد پول دار خوش قيافه مشهور هميشه در حسابش پول به اندازه کافي باشه وسخاوت مند او بايد شوخ طبعсмайлы، ورزشکار، شيک پوش، رمانتيک و شـنونده خوبي باشد. بله خصوصيات و صفات آن مرد بسيار طولاني است. دخـتر مـردي را ميخواهد که او را بپرستد smile смайлики смайлыو او را با گذاشتن گلها، هدايا و دادن وعده عشق ابدي و جاويدان تـبديل به الهه گرداند. смайлыsmile смайлики смайлы]smile смайлики смайлы

 

دختر 32 ساله: کم کم داره بوي ترشي مي ياد ديگه فقط يه مرد خوب مي خواد لازم نيست ورزشکار و خوش تيپ و.. باشه يه کار خوب با حقوق مکفي خونه ماشين و حساب بانکي داشته باشه و غذاهايي که دختر درست مي کنه رو تحمل کنه کافيهsmile смайлики смайлы

 

دختر 42 ساله :تنها يه مرد مي خواد (بيچاره ترشيد)smile смайлики смайлы يه مرد معمولي که ستاره سينما نباشه ورزشکار نباشه اگه يه شکم گنده هم داشت عيب نداره کچل هم بود عيبي نداره فقط يه شوهر باشه

 

دختر 52 ساله: او فقط مي خواهد... смайлыهر چي بود باشه دختر بايد خيلي شانس بياره که مردش انقدر ترسناک نباشه که نوه هاش رو بترسونه راه توالت رو هنوز به ياد داشته باشه دندون مصنوعي هاش رو يادش باشه کجا گذاشته

 

دختر 72 ساله: تعجب نکنيدсмайлики بعضي دخترا تا اين سن هم عمر مي کنن ولي مطمئن نيستم مردمورد علاقش هنوز نفس بکشه!смайликисмайлики

+ تاریخ شنبه بیست و یکم مرداد 1391 ساعت 3:41 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

سلام.این عکسای مسافرتمه دارین میبینین دیگه:

vwdvsz8278lrgughfclr.jpg" />



3wtwe2183ysrns90gsba.jpg" />


vsrooimq8n5wuxxbijl.jpg" />




خب این عکسا بود!قشنگه؟!زیبایی خلقت دارین؟

+ تاریخ جمعه سیزدهم مرداد 1391 ساعت 9:53 قبل از ظهر نویسنده fatemeh joooon |



سلام.خوبین؟خوبم!چه کار میکنین؟تابستان بهتون داره خوش میگذره یا نه!؟!؟!به من که یه یکمکی آره!!

حدود این چندهفته که نبودم اینترنت گرگان ب کل قطع شده بود!با هیچ چیزی نمیتونستی بیای نت،تاوصل میشد دوباره قطع میشد!کافی نت ها هم ک تعطیل کرده بودند وگرنه میرفتم کافی نت بهتون خبر میدادم،

خب یه سوال دارم

اگه خدا گناه رو 24ساعت آزاد میزاشت،چه کارمیکردی؟!؟!؟!؟

جواب تک تکتون رو میزارم توی همین مطلب باشه؟!

اول از خودم شروع میکنم:

والا چ عرض کنم؟؟؟ میرم دنبال یکی میگردم وبهش میگم:من تورو لاو دارم(ممکنه که طرف دختر باشه آآآآآآآآآآ!)!!بعدش میرم پیش ی شخصی که خونش از خونه ی ما فاصله داره،بااتوبوس نمیتونم برم اخه وقت زیاد میبره،پ خداجونم اگه خواستی گناه رو آزاد بزاری یه چندروزقبل خبربده تابرم بلیط هواپیما بخرم!!(هه هه هه)هیچی دیگه همین!

شما:چون خودم نمیتونم نظر بدم دررابطه بااین که این24ساعت میخام چ کار کنم شما بگین!

@@@

از چند نفرپرسیدم که اونا بهم اس دادن ب جز چند نفرشون اومدن خونمون(یعنی خونمون بودن ک ازشون سوال پرسیدم!)میان توی وبم خودشون میخونن!:

بهاره:چون خودکشی گناه هست ومن الان نمیتومن این کارو بکنم،توی اون 24ساعت خودکشی میکنم!همون ی دقیقه ی اول میزنم خلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااص میشم!

جواب من:پ مثه این که من باید مواظبت باشم نه؟!عزیزم گلم خجالت بکش!فکر خودت نیستی فکر ماها باش،اگه بپرسن بهار چ جوری مرد چی بگم؟!بگم فشارخون داشتی؟!راستی تو خلاص میشی نه ماها!فهمیدی؟!؟

کیارش:اییییییییییییییینقد گناه کردم که..............!!جواب همه رو باید اون دنیا بدم،مگه نه؟!

من:پ ن پ!!!واسه اینکارات اون دنیا میفرستنت بهشت!!خداروشکر خودت میدونی که گناه کاری!دوستان عزیزهمه ی 24ساعت ها برای کیارش،گناه آزاد،می باشد!!!!!هه هه!!آقای س ز خدافظ!(فهمیدین س ز یعنی چی؟!؟!؟! آی کیو هویچ اب پزی ک نفهمیدی!!اگه فهمیدی یعنی چی بیگن تابگ درسته یانه؟!باش؟!؟؟؟!؟!!!؟!؟!؟)

محمد(دادش آرش):خواهرمن،یه سوالایی میپرسیآآآآآ!!دست خودت نیست کلا اسفند ماهی هاخیال پردازن!قصدتوحین نداشتم!واقعیت تلخه آبجی!‍‍‍‍‍!!!!

من:حالا اگه شدچی؟؟!!؟؟ممنون واسه ی صداقتت!راستگوییت دوس دختراتو کشته،داداشم!کلا چندتاازدوس دخترات اسفندماهی بودن؟!ب جز نازی!؟

سینا:فاطمه مطمئنی سالمی؟!ناراحت نشو!!کار خاصی انجام نمیدم،همینکارایی ک الان میکنم!

من:آها الآن هم مگه داری گناه میکنی؟!سینایی ناراحت نشوکه واسه دوس دخترتو نزاشتم آخه زر زر بیخود کرد!

آرش:فااااااااااااطمه،سوالات روی مخم پیاده روی میکنه!راست میگی حدث بزن!(دیدی حدث زدن چ قد سخته؟!؟؟؟))هه هه هه(تو ی اس دیگه:)باشه میگم:میرم دست یکیو میگیرم میبرمش ی جایی تاهیچ کی پیدامون نکنه!راستی ی سوال اون موقع بازم پلیس گیر میده که دختروپسرچ نسبتی باهم دارن؟!اون 24ساعت هم که تموم شد اونو برش نمیگردونم!

من:میخوای جواب ندی،چراداد میزنی؟!؟اصلا هم سخت نیست میدونم که میری........!!) جواب اس دومی:اون کیه؟!من ت ِ ر‌ ِ دوس دارم ِ بَ اُ ر دیگه!راستی قراره فقط توی اون 24ساعت اقای غریب!!!درضمن اینکه پلیس دیگه اون موقع گیر نمیده چون گناه آزاده!ی سوال دیگه از کجا میدونی ک اون طرف باهات میاد؟!؟!؟!؟

آرین:وقتی نمیتونم به اونی ک دوسش دارم برسم،پ بهرته ک خودکشی کنم!(الآن هم دوس دارم اینکارو بکنم ولی ممکنه که دوباره ب این دنیای مسخره وهیچ و پوچ برگردم و تنفرش نسبت ب من بیشتر شه!)دلم نمیاد ک ب پای من بسوزه،میدونم ک درسش تموم شد،برم خواستگاریش اونو میدن بهم ولی اونکه دوسم نداره!الان مطمئن شدم یکی دیگه رو میخواد!ایشالله ک باهاش خوش بخت شه............!قسمت منم همینه.....خودکشی!

من:اوووووووووووووووووووووووووووووو!تو مطمئنی تصادف نکردی!؟!؟!این همه دختر!حالا تا اون روز ک برسه هی دعا کن وب قل بچه ها برو هی دورو ورش شاید قبول کرد!مطمئن نیستما شاید شاید!!بااون همه کار که کردی بازم میخوای اون بیاد بگه دوست دارم؟!هیز بودنتو بزاری کنار ی امیدی پیدا میشه،باشه؟!کمتردخترای مردمو نگاه کن،اونجوری ک همه رو نگاه میکنی اونوهم نگاه میکنی!این اخالاقای مسخرتو کم کنی حله،باشه؟!؟!؟!؟!؟

آرزو:فاطمه؟!توهم؟!زشته!!میخوام......سکرته!!البته تو و بهاره وکیانا و دوستای دانشگامو قبلنا دوستای دبیرستانمو راهنمایی و....

من:اوا مگه چی گفتم؟!من ک میدونم!اووووووووووووووووووووووووووو دیگه راحت باش دوستای ابتدایی و پیش دبستانیو...بگو جان آرین بگو اصلا خجالت نکش گلکم!میخوای توی روزنامه چاپ کنم؟!یاالآن توی وبم بنویسم؟!

امیرارسلان:سلام.هزارمرتبه گفتم الان هم میگم:میزنم خودمو میشکم!!!!راه ِ دیگه ای هم هست؟!توبگو اگه هست!؟!؟!؟!؟!؟

جواب من:کلا خواهروبرادر قاطی دارین!برم توی لیست ِ مراقبت های ویژه اسمتو بنویسم!!تو+بهار+آرین!!!!!خجالت چیز خوبیه!آخه کسی که زده ب این روز اینداختتون ارزش اینو داره ک ب خاطرش خودکشی کنین؟!اگه بفهمه خوشحال میشه ها!!برو به اونی ک دوسش داری بگو دوستت دارم!چون واسش مهم بودی ک بااون پسره اومد جلوت رژه میرفت اگه مهم نبودی ک محل سگ هم نمیزاشت واست!ولی تو برو بهش(همن کالان دوسش داری،اون فهمیده ولی منتظرته!)بگو دووووستت دارم!باقیش بامنوکیارش باشه،داداشم؟!آفرین!

فرشاد:نمیگم!میخوای چ کارکنی منو؟!؟!

من:هیچی!!!!!تو ارزش چیو داری مگه؟!

حسین:سوالای کنکورم از اینا آسون تربود!

من:هه  هه هه هه هه هه هه!پ میرم میگم ک این سوال رو بزارن توی سوالای کنکور! گزینه هاش این باشه :

1)بادوس دخترم باشم(دوس پسرم)#2)خودکشی(برای معشوقه ی خود!)#3)ب تو چ؟!#4)این پایین بنویس:!!

حسن(این ی حسن دیگست،اون پسرهمسایمون نیستا!!):ب تو چ؟!

من:خب بگوک نمیگم!بی ادب!مامانت ب جای غیبت کردن پشت سر اینواون باید میشست ب تو آداب حرف زدن بایه دختر خانم رو یادت میداد آقای ب اصطلاح محترم!اه اه اه اه!چی میکشه دوس دخترت از دستت؟!!؟بیچاره ی بخت برگشته!!کلا هرچی حسن دراین دوره ی سنی هست بی......!!

@@@@

حالا الان منتظر جواب شما هستم دوستاوآبجی ها وداداشای ماهم!ابی ها جوب من وقرمزا جواب شماهاست!

شما:

شس: شما رو -------.هه هه هه

فاطمه:شما؟جناب عالی گه میخوری!

سعید:برو خواهرتو....

سعید: نمیدونم خیلی کارا هست که باید انجام بدم. نمیشه عمومیشون کرد.

فاطمه: مثلا چه کارایی؟؟هی وای من!!خب خصوصی بگو!منتظرتما!

سارای:عزیزم مگه الان که گناه آزاد نیست انجامش نمیدیم؟؟؟؟؟؟ گناه فقط تو قرآن گناهه.

ولی حالا اگه 24 ساعت گناه آزاد میشد یه نفرو که خیلی خیلی خیلی خیلی ازش متنفرمو میکشتم. ارزششو نداره که به گناه آلوده بشم ولی حالا که آزاده میکشمش تا لااقل جامعه از دست یه آدمه مزخرف خلاص بشه

ولی فاطمه خداییش سوال خیلی سختی بود

فاطمه:آفرین لااقل تویکی میخوای یکی دیگه رو بکشی!!!خداروشکر جای منم ی چک بزن توی گوشش!راستی میگی اون کیه؟!؟!؟!

آرش: همیــن گناهیی که الان دارم میکنم! :دی
.
.
.
اما قتل .....و بیشتر دوس دارم!

فاطمه:علیک سلام.پ اینجوری پیش بره که فک کنم همگی گناه کار حرفه ای هستیم!!!

age khoda gonaho 24 saat azad mizasht:.......
anchenan moshti nesaret mikardam ke nafahmi az koja khordi
ghorbon shoma

فاطمه:سلام.میشه بپرسم شما؟!؟!؟اگه دریا باشی یا دزی یا بچه های درکشویی حتی اگه گناه آزاد نباشه میتونن بزنن توی گوشم!حالا توکی هستی؟!!؟از بکس کشویی هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟اگه دریا هستی جون من بگو!

عبآسـ:سعیدونابودمیکردم.

فاطمه:چـــــــــــــــــــــــی؟نمیدونم چرا همه میخوان یکی روبکشن!؟!؟یا خودشونو بکشن!!!حالا خوبه اون روزواقعیش برسه!چــــــی میشه!

فاطمه:میرفتم مرغ دزدی.......!

فاطمه:چـــــــــــــــــــــــــــی کارمیکنی؟پ بروکرچه مرغ بدزد ک بایه تیر دونشون بزنی!میدونی کرچه مرغ یعنی چی دیگه؟نمیدونی؟برواز داداش عادل بپرس!

بهاران:نمیدونم....؟؟

فاطمه:؟؟؟؟؟؟؟اکشال نداره!حالا بروفکراتوبکن!

دماغ پنبه ای مرتضی: می رفتم مرتضامو بوسش میکردم آخه خوشمزه ترین آدم دنیاست فداش بشم!

فاطمه:سلام.واقعـــــــــــــــــــــــا؟؟؟پ خدا کنه اون روز حداقل واسه من وتو و چندتا ازبچه ها برسه برن کیف کنن!

گندم:درکنار عزیزترینم ...........
بعدشم خودمو میکشم

فاطمه:اوا چرا؟؟؟؟؟؟؟

ستاره:زنعمو مو میکشتم

فاطمه:اواه سلام.چه جالب من از عموم متنفرم.

اگه وقت شد عموم وپسرعمومو میکشم!چون باعث بدبختی داداشم شدن.

کیا:سلام مر30 كه خبرم كردي.
ببينيد تا ممنوعيتي نباشه مرغوبيتي بوجود نمياد . حالا گناه روهم كه بخواي بگي گناهان صغيره كه كار روزمرمونه و گناهان كبيره هم كه نهايتش خداي ناكرده زناست كه بعد ازدواج برقراري روابط جنسي هم كاملا طبيعي ميشه ... مثل غذا خوردن و رفع ساير نيازهاي انسان . نظريه پردازي به اسم " آبراهام مازلو " سلسله مراتب نيازها رو به هفت طبقه تقسيم كرده كه ميگه كه نيازي كه ارضاء شد ديگه برانگيزاننده نيست و از سطح نيازهاي فيزيولوژيكي شروع ميشه و در سطح آخر به خود شكوفايي ختم ميشه . انگيزه انجام هركاري نيازه وقتي كه زياد باشه يا داشته باشيش ديگه برانگيخته نميشي به طرفش بري . به نظر من ذات بد در هر شرايطي مخربه ، گناهكار كماكان گناه ميكنه چه آزاد باشه چه ممنوع . پشيماني بعد از انجام گناه به هرحال هست و بر مي گرده به حسن و قبح اعمال ... تانظر دوستان در مورد نسبي يا مطلق بودن اخلاق چي باشه .
آرزوي قبولي طاعات و عبادات همه دوستان رو دارم ، وقت كردين به مب منم يه سري بزنيد خوشحال ميشم ولي لطفاً نظر بدي.

فاطمه:داداش من بگو اخرسر چه کارمیکنی؟واسه من قصه تعریف نکن!

غریب:سلام ممنون که خبرم کردی. اگه 24 ساعت گناه کردن ازاد بود من میرفتم زن می گرفتم نه جدی بگم خیلی سوال سختی پرسیدی میرفتم کارایی که خیلی وقته انجام ندادم انجامشون میدادم.

فاطمه:سلام.مگه زن گرفتن گناهِ؟؟مگه قبلا گناه میکردی ک میگی:

میرفتم کارایی که خیلی وقته انجام ندادم انجامشون میدادم.

آره؟نچ نچ نچ!شوخی کردم.

+ تاریخ یکشنبه هشتم مرداد 1391 ساعت 5:11 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

سلام.میخوام یکم بخندیم!یه سری جک دارم توی ادامه ی مطلب که هرکسی که جمبشو داره رمز بگیره!

اونجا فقط نوشتم یه شمالیه!ازترک و لروکردو...ملیت های مختلف ننوشتم فقط چون خودم شمالی بودم گفتم یه

شمالیه!

توش جک .....!هم هست!اگه خوندین نگین:

فاطمه!؟؟!؟!؟!توهم!؟!؟

هو؟؟!؟!؟!فاااااااااااااااااااااااااطمه!؟؟!

نگیناآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ باشه؟!قول بدین اول همتون باید قول بدین!


ادامه مطلب
+ تاریخ یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391 ساعت 6:52 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

سلام.بچه ها میخوام از خاطرات بچیگیم بگم!خب اول از صحبت کردنم شروع میکنم:

اسم خودمو تا4سالگیم یه چی دیگه میگفتم به جای فاطمه .....میگفتم!

اگه فهمیدین؟!؟زورنزن جیگرم توی ادامه ی مطلب هستش!وقتی که4سالم بود داشتم با

 عروسکام بازی میکردم که هی اسم خودمو میگفتم اخر سربعداز

 یک ساعت داد زدم به مامانم گفتم:مامانی مامانی گفتم فاطمه!!!!!یادگرفتمممممممممم!!!!!

فامیلیمو هم میگفتم عباسی!!!!منم دیگه!!!به تابستان میگفتم:نامستان!!

به بچه ها میگفتم:بشه ها!به محمدعلی میگفتم:ممد علی!!!

به گربه تا پیرارسال میگفتم :پیشی!!!خب اسم محمدعلی اومد میخوام یه

 خاطر دورودراز که مال 10 سال پیش هستش تعریف کنم!

اینو مامانم  هروقت تعریف میکنه همه میخندن ولی واسه من گریه داره!

نه اینکه اونا میخندن من خجالت بکشم گریه کنما!نه برای این که.............حالا بخونینش:

مامانموبابام بعداز ازدواجشون خونه سازمانی اداره ....(محل کار بابام)زندگی میکردن

 که همون شهرک میشه گفت بهش! تا5سالگیه من که بعدش گرگان خونه ساختیم اومدیم گرگان!

خونه ی ما طبقه ی آخر بلوک6بودش!طبقه پایینی ما 4تا بچه داشت:

معصومه وسمیه ورضاومحمدعلی!هم بازی های من کل کل کل دختروپسرای شهرک بودن!!

!ولی این 5تا یه چی دیگه بودن وهستن!! هروقت اسماشون میاد مثه الان گریم در میاد!!

خب داشتم میگفتم:من همین الانش هم فوتبال بلد نیستم!ولی اون موقع ها محمدعلی ورضا

 از توی بازی میومدن بیرون وبامن فوتبال یا هرچی که من میگفتم باهام بازی میکردم!

البته ناگفته نماند که سمیه ومعصومه هم باهام بازی میکردن ولی سمیه از بین این 4تایه چی

 دیگست واسه من!!!!میومد پایین توی پارکینگ یا توی حیاط مجتمع!بعدش هم خیلی اوقات

خوبی داشتیم!همین الانش وقتی یادگاری هاشونو میبینم گریم درمیاد!

وقتی اومدیم گرگانوخووووووووووووووووووووووب یادمه!وقتی وسایلمونو اوردیم 9اسفند بود

 که همون روز سریع وسایلوچیدن وفرداش تولد من بود ودایی هام وخالم وعموم اومدن

 واسم تولد گرفتن!!یادمه کیک رو دخترخالم"(بزرگه)"اون واسم درست کرده بود دستش درد نکنه!

9اسفندشبش وقتی میخواستم بخوابم عروسک وکتاب قصه هایی که سمیه بهم

 واسه تولدام داده بود بغلم کرده بودم وگریه میکردم وهی سمیه روصدا میزدم!!!

البته آرذوم جوری که خودمم نمیشنیدم!البته بقیه شبها هم اینجوری پیش میرفت تاعید

 که واسم یکمکی عادی شده بود مثلا!ولی وقتی مامانم اینا میخوابیدن من گریه میکردم!

من ازبدوتلدتا6سالگیم تولدمیگرفتم ودوستامم دعوت میکردن و از6سالگی به بعد فقط خونوادگی بود!!

خب کادوهایی که مامانوبابای سمیه بهم دادن اونا جدا!!!اونایی که سمیه داده بود:

یه عروسک بود که من عاشقشم!وچندتا کتاب قصه که یکیش بابالنگ درازوشنگول ومنگولوحبه انگور!

!وبقیه رو یادم نیست!البته یه گردنی هم معصومه وهم سمیه بهم داده بودن!جفتش عین همه ولی قشنگه!

مثله اون گردنی که هم من دارم وهم فافا!!فافا جونم هنوز گردنت میندازی

اون گردنی رو که......بهمون داده بود؟!!؟یک نفربه جفتمون داده بود!سوغاتیه مشهدش بود!

فک کننم دی یا اسفند بود که بهمون داد!کل کلاس فهمیده بودن!

!دنیزجون ونارتیتی جونم  شماها هم یادتونه؟!؟!؟!؟!؟!!؟اخی نغمه خودشو کشت تا بفهمه

گردنیو از کجا خریده واسمون ولی نفهمید!الهی!حالا ایناروبی خیال!میدونین اون کتاب قصه ها روکجا گذاشتم؟!

توی کتابخونه ی خونمون وسط رمان های قشنگی که تاحالا نخوندمشون(خب وقت که نداریم از دست مامانه......!!)میدونین چرا اونجاگذاشتم؟خب معلومه که دیگه به خاطر اینکه انگارنخوندمشون!!!

واون عروسکی که بهم داد بودش لباسش آبی،موهاش طلایی،یه کلاه آبی هم سرشه!

ناخوناش هم خودم لاک زدم سفید!!میدونین این عروسک کجاست؟؟!؟!؟!بهتون میگم توی کمدم!!!

بعضی شبهاهم که یادشون میکنم ناجور اون عروسکو بغلم میکنم ومیخوابم وکتاب قصه بابالنگ درازو

 میخونم چون سمیه عاشق این کتاب بود!!موقعی که من  5ساله بودم سمیه دبیرستانی بود.!

وقتی من رفتم سوم ابتدایی شاید هم دوم بودم سمیه شوهر کردم!!باپسرعموش ازدواج کرد!

الان هم یه دختر داره که اسمشو فقط به خاطر من گذاشته فاطمه!!من اسم فاطمه رو دوس دارم

 ولی نمیتونم اسم بچه مو بزارم!!!ابجیش معصومه هم دوقلوبه دنیا آورد اسم شونو گذاشت فاطمه وعلی!

ولی بچه ها خودمونیما اسم علی وفاطمه بهم میاد نه؟!؟!

جفتشون قشنگ هستن فاطمه یعنی:دورازآتش جهنم وعلی رونمیدونم!؟!؟!؟!هه هه هه!!

خب حالا یکم موضوع رو شادش کنم:

یه دفه باعموم اینا(سیناشون)رفته بودیم جنگل قرق(عکس قرق رودارم واستون میزارم!

اینقد خوشگله!)!بعدش مامانم وزنعموم منو رضا رو گذاشتن پیش هم روی یه جایی که

 یه خورده بلند بود وبعدش تارفتن عکس بگیرن من نبودم میدونین کجا بودم!؟؟!

خب معلومه دیگه اینقد که تپل بودم مثه توپ قلقلی افتادم زمین!عکسش هست هنوزه که هنوزه!!!

همه ی بچه ها 6یا7 ماهگی میتونن بشینن ولی بنده 10ماهگی باهزارجور

 بدبختی نشستم همه ورم بالش بودش!ولی بالاخره نشستم!!ویک سالو5یا6ماهم بود

 که راه افتادم!وتا4سالگیم اسم خودمو نمیتونستم بگم!!!هرکی میخواد بفهمه به

فاطمه چی میگفتم بیاد اول حدس هایی که میزنه بگه بعدش من میگم بهتون که

 به فاطمه چی میگفتم!درضمن دنیزجونم اینجا پارتی بازی نداریم اول

 حدس میزنی وبعدش جوابو میگیری!!!

دوستتوووووووووووووووووووووووووووون دارم قد

آسمونا نه کمه قد زمین نه کمه قد رویاهای خودم که تمومی ندارن!!!

+ تاریخ دوشنبه دوازدهم تیر 1391 ساعت 12:31 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon

به نام کسی که جدایی راآفرید تا قدرباهم بودن وبدونیم!

خیلی سخته که بعدازچندوقت بفهمی  که دوس داشتنش دروغ بوده ولی بازم بهت بگه دوستت دارم.

ولی سخته وقتی که میخوابی طعم واقعی مرگ رو بچشی ولی صبح که چشاتو باز میکنی میبینی

 بازم نمردیو یه روز دیگه رو باید با خاطراهاش شروع کنی.

ولی اون دیگه پیشت نیست،پیشت نیست ولی انگار هرلحظه کنارته،

ولی توپیش اون بودیو اون هیچ وقت ندیدت،

این مثله اینکه اون تورو گریه بندازه وتواونو بخندونی ولی اون یکی دیگه رو خوشحال کنه،

خیلی سخته بهت بگه دوستت دارم ولی نمیخوامت،

میگن بایادش باید زندگی کنی ،ولی تاکی خوابشوببینی؟؟؟

میگن ناامیدنشو،آخه درد ناامیدی رو نکشیدم،

چون ناامیدی،تنهایی وگریه تنها هدیه هایی بود که اون بهت داده،ولی تو تمام زندگیتو بهش دادی،

خیلی سخته بهش دلببندیو دلتو بشکونه،توهم میتونستی دلشو بشکونی ولی اینکارونکردی چون خیلی دوسش داشتی،

خیلی سخته بزرگترین آرزوت مرگ باشه ولی اون بتونه بایارتازه رسیدش خیلی راحت زندگی کنه،

بعدکل ثروتت که عشقت بوده رو باخواب وآرزوهاتو یه جه خراب کنه،

اونوقت زیر آروار بی مهری وتنهایی از فقرمحبتو دوست داشتن تا آخرعمر بشینیو زار زار گریه کنی،

خیلی سخته ازترس اینکه مردم بهت نخندنوفکرنکنن که تودیوونه ای نتونی دردِ دلتو به کسی بگی،

خیلی سخته آرزوت کسی باشه که ازاینواون بشنوی هیچ اهمیتی واسش نداشتی حالا دیگه آرزوی نبودنتومیکنه،

خیلی سخته که وقتی یادت میاد حتی باشنیدن اسمش اینقددددددر خوشحال میشدی که دوس داشتی دادبزنی ،

ولی حالابادیدنشم هیچ چیزی جزعذاب نسیبت نمیشه،چون اون دیگه واسه تونیست،

خیلی سخته بعداز چند وقت که میبینیش اشک توچشمات حلقه بزنه ولی اشکات فقط واسه خودت مهم باشه،

خیلی سخته جرات هرکاری رو داشته باشی به امید اینکه  کوه پشتته ولی وقتی

برگردیو پشتتو نگاه کنی ببینی یه ععععععععععععمر پشتت به دره بوده،

حالااون دیگه عشقش یه نفردیگست،اصلاتوواسش مهم نیستی،

اصلا رسم بازی قائم موشک زمونه اینه که:

تو چشم بزاریو من قائم میشم ولی تو یکی دیگه رو پیدا میکنی،

خدایا همه ی اینکارا رو توکردی،

به هر کی دل بستم تو دلمو شکوندی،

هرجالونه ساختم تو خرابش کردی،

هرجابادیدن کسی دلم آرامش می گرفت تو اضطرابو توی دلم انداختی،

نمیدونم شاید اینکاروکردی تابه غیرازخودت به کسی دل نبندمو به کسی امید نداشته باشم،

پس حالا که همه ی امیدم به توی کمکم کن،کمکم کن،

عش‍ق بزرگتریییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین دروغ دنیاست!

           !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام،دوستای گلم خوبین؟چه خبر؟داستان بالا رو گرفتین؟یا.....فک کنم یه چند نفر مثله دنیز وفافاوسارای بفهمن!چون همه چیو میدونن!!نمیدونم شاید بقیه که از همون اول من وب زدم توی وبم بودن میدونن شایدهم نه!شایدهم یادشون رفته!

هرکی میدونه که هیچی!هرکی هم نمیدونه که خب بیخیالش بشه!دوستش داشتم وندارم ونخواهمم داشت!

حالا اون:دوستم نداشت و داره و نمیدونم خواهد داشت یا نخواهد داشت!؟؟؟؟

+ تاریخ چهارشنبه هفتم تیر 1391 ساعت 8:46 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

به نام مهربانترین مهربانان!

لیلی زیردرخت انارنشست،

درخت انارعاشق شد،

گل داد،سرخِ سرخ.......

گل ها انار شدند،داغِ داغ.......

هراناری هزاردانه داشت،دانه هاعاشق بودند،بی تاب بودند،

توی انارجانمیشدند انارکوچک بود،دانه هابیتابی کردند وانارترک برداشت.

خون انارروی دست لیلی چکید .

لیلی انارترک خورده را خورد.

مجنون به لیلی اش رسید....

خداگفت:

راز رسیدن فقط همین است،فقط کافیست انار دلت ترک بخورد.....

خداگفت:

لیلی یک ماجراست،ماجرایی آکنده ازمن،ماجرایی که باید بسازیش

 لیلی درداست،درد زادنی نو،تولدی به دست خویش.

لیلی،رفتن است.عبوراست ورد شدن.

لیلی جستوجوست.لیلی نرسیدن است وبخشیدن.

لیلی سخت است ودورازدسترس لیلی زندگی است،زیستی از نوع دیگر.))

شیطان گفت:

لیلی یک اتفاق است،بنشین تا اتفاق بیفتد.

لیلی آسودگی ست،خیالی ست خوش.

لیلی ماندن است وفرودرخویشتن رفتن.

لیلی خواستن است،گرفتن وتملک

لیلی سادست وهمین جا دم دست است.........))

واین چنین دنیا پرشد از لیلی های زود،

لیلی های ساده ی اینجایی،

لیلی هایی نزدیک لحظه ای......

ومجنون هایی آمدند که هنوز انارهای دلهایشان ترک نخورده است........

                                            پایان

+ تاریخ یکشنبه چهارم تیر 1391 ساعت 6:49 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

 

1-خانم هاي مف......

2- خانم هاي پولکي

خيلي ساده و راحت: او تنها به خاطر پول با شما رابطه برقرار مي کند. او خيلي زود با شما صميمي مي شود. آنها از آقايون انتظار دارند که تمام هزينه هاي زندگي آنها را برآورده سازند، تنها به اين دليل که آنها از نظر زيست شناختي مونث هستند. آنها تصور مي کنند که يک مرد بايد هزينه نوشيدني، شام، مسافرت، گل، جواهر و .. را بپردازند بدون اينکه هيچ گونه وظيفه جبران و يا تلافي بر گردنشان بيفتد. او هيچ چيز نيست جز يک انسان مادي. فکر مي کنند که زنانگي شان از طلا درست شده است و ميليون ها دلار مي ارزد. او يک طماع دغل باز است. او فقط به فکر بر آورده کردن نيازهاي خودش است و براي ديگران هيچ اهميتي قائل نيست. و بهتر است که حواس خود را جمع کنيد، چراکه عده بسياري از دخترهاي جوان جزء اين گروه قرار دارند

3- خانم هاي رمانتيک

اين نوع خانم ها زندگي خود را بر طبق فيلم هاي عاشقانه و کتاب هاي رمان سپري مي کنند. او هر شب به تنهايي به خانه مي آيد و مجله هاي مربوط به عروسي را ورق مي زند و در عين حال در انتظار شاهزاده اي است که با اسب سفيدش از ميان آسمان به زمين فرود آيد و او را سوار بر اسب سفيدش کرده ، به جايي ببرد که هيچ مشکلي وجود نداشته باشد، تا بتوانند به خوبي زندگي کنند. آنها دخترهايي هستند که توسط پدر و مادرها و خانواده هايشان نازپرورده بار آمده اند و چيزي از واقعيات زندگي، نظير پرداخت صورتحساب ها و تميز کردن دستشويي ها نمي دانند. او انتظار دارد کسي تمام مدت از او مراقبت و نگهداري کند، شب ها ملافه را بر رويش بکشد و تمام شب بر بالينش بيدار بماند تا مبادا او خواب بدي ببيند و بترسد. فرار کنيد!!.

4- خانم هاي بدگمان

اين خانم تمام خصوصيات منفي افراد رمانتيک را با خود به همراه دارد. او هميشه جزء ''زخم خوردگان'' اجتماع است. کسي که در روابط گذشته خود شکست خورده و به طور ناخودآگاه از برقراري ارتباط مجدد واهمه دارد. ارتباط شما با اين افراد به جايي راه نمي برد، چرا که آنها در ابتدا علاقه فراواني از خود نسبت به شما نشان مي دهند، اما پس از چندي اثري از آن باقي نخواهد ماند. و اين چرخه همچنان ادامه پيدا مي کند. شما هميشه در رابطه خود با او سردر گم هستيد. با شما قرار ملاقات مي گذارد و معاشقه راه مي اندازد، اما رابطه شما فراتر از يک دوستي ساده نمي رود. تنها چيزي که تحويل شما مي دهد يک مشت معذرت خواهي بيهوده است. هيچ وقت به اندازه کافي براي شما زمان ندارد؛ شما هم که به اندازه کافي غم و غصه براي خودتان داريد، پس بهتر است با چنين زني ارتباط برقرار نکنيد.

5- خانم هاي عصباني

مثل خانم هاي فمينيست خانم ها عصباني نيز دل خوشي از مردها ندارند. آنها به مردها اهانت مي کنند، و مي توانند بدي ها و خطاهاي تمام مرداني را که از ابتداي زندگي با آنها ملاقات کرده اند را به سادگي به خاطر بياورند. براي خانم عصباني چيزي به عنوان ''مرد خوب'' وجود ندارد و تمام مردها ''احمق'' و ''عوضي'' و ''کثيف'' هستند. خون آنها از دست مردها به جوش مي آيد و در هر لحظه مي توانند مانند يک کوه آتشفشان منفجر شوند. برقراي ارتباط با اين نوع خانم ها مساوي است با ورود به تراژدي و داد و فرياد ، پس بهتر است عقب بايستيد.

خانوم های نامطمئن-6

در نگاه اول چنين خانم هايي خيلي خوب جلوه مي کنند؛ با شما به مهرباني رفتار مي کنند و خوش مشرب هستند. اماچيزي نمي گذرد که ترس هاي دروني اش پديدار مي شوند. روزي 10 مرتبه به شما تلفن ميزند تا بپرسد ''رابطه در چه حالي است؟'' يا اينکه ''تنها مي خواهد صداي شما را بشنود.'' او مي خواهد مطمئن شود که به اندازه کافي جذاب است؛ دائما نگران آرايش صورت و موها و همينطور لباس هايش مي باشد. او محتاج و نيازمند است و همواره با اين ترس زندگي مي کند که مبادا آقا او را به خاطر ''خانم بهتري'' ترک کند. اين دسته از افراد خيلي زود خود را آويزان شما مي کنند.

7- خانم هاي هرزه

اخلاق اين خانم ها واقعا عجيب و غريب است. آنها افراد نا مطبوعي هستند که به ديگران با چشم حقارت نگاه مي کنند و فقط به خودشان اهميت مي دهند و اصلا مهم نيست که قلب ديگران را بشکنند و آنها را آزرده خاطر سازند. بيشتر خانم هاي هرزه به فکر پول و مال و منال نيز هستند درست مثل خانم هاي پولکي. آنها معمولا خوش قيافه و خوش لباس هستند و به راحتي با اخمي که در چهره دارند قابل شناسايي مي باشند.

8- خانم هاي منم منم

مثل خانم هرزه، خانم منم منم نيز فقط براي خودش ارزش قائل است. او مي خواهد که هميشه مرکز توجه قرار گيرد و هر کاري که مي خواهد انجام دهد و هر کجا که مي خواهد برود. او خود خواه و خود محور است. شيفته خودش مي باشد و به عنوان ''دختر کوچولوي بابايي'' بزرگ شده، و انتظار همان توجهات را از شما دارد. هر چند اين امکان وجود دارد که شما از مصاحبت دخترهاي لوس و ماماني لذت ببريد، اما بايد تا آنجا که مي توانيد خود را از آنها دور نگاه داريد.

9- خانم هاي نا اميد

شرايط هر طوري که مي خواهد باشد اين خانم فقط به ازدواج فکر مي کند – آن هم همين حالا – براي او مهم نيست که شخص مورد نظر چه کسي است و شغل او چيست. تا زماني که مردانگي داشته باشد، مي تواند او را راضي نگه دارد. مراقب اين يکي هم باشيد!

10- خانم هاي دمدمي

او در ابتدا از خيلي چيزها چشم پوشي مي کند که همين امر باعث جذب شدن مردها به سمتشان مي باشد. او به شما چيزي را تحويل مي دهد که دقيقا توقع شنيدش را داريد؛ اما زمانيکه رابطه عميق تر شده (يا به ازدواج کشيده مي شود) شما تازه با چهره حقيقي او آشنا مي شويد. بانوي عزيز شما يک شبه، تبديل به يک آدم حريص، طماع، پولکي، و حيوان صفت مي شود که اگر به خواست هايش نرسد شما را عذاب خواهد کرد.

11- خانم آزار دهنده

این هم مثه اون اولی بد اموزی داشت وروم نشد بزارم حالا هر کسی خواست بگه تا بدم(البته فقط وفقط به خانوما).

12- خانم قدرت طلب

آنها انسان هاي پستي هستند که مي خواهند قدرت کنترل تمام امور زندگي شما را به دست گيرند. آنها به شما مي گويند چه لباسي بپوشيد، کجا برويد، با چه کسي صحبت کنيد، با چه کساني مي توانيد دوست باشيد، چه چيزي مي توانيد بخوريد... و خلاصه همه چيز. و اگر بخواهيد در مقابل عقايد آنها از خود مقاومت نشان دهيد، اخم هايشان در هم فرو مي رود و...............(اینم روم نمیشه!این مطلبو از کدوم ......گرفتم!یادم نی!!).

ما ب شما اخطار دادیم!!

+ تاریخ جمعه نوزدهم خرداد 1391 ساعت 5:17 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon
npl5sancu67enmv89j2d.jpg" />قلب منو فافا حتی اگه توی شیشه باشه بازم این حالت بالا رو داره!!مثه اهن ربا هم دیگه رو میرباییم!!!قلب من واسه 4نفر اینجوری میشه که عبارت اند از:

فافاجونم ودنیز جونم و.......و.....(اگه ففیدین؟!؟!؟!؟؟؟!؟!؟!؟!؟!!)

اره یکیش...........................!!حدث بزنین!میترسم بگم ترش کنین منو فراموش کنین!!

هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه

فاطمه اون گیره رو هنوز داری؟؟؟؟؟

+ تاریخ یکشنبه چهاردهم خرداد 1391 ساعت 7:43 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon

8p0myhp2jya25tluoio9.gif" />تولد فافاجووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم:

حالا 1 2 3 همه بی خیال ......................

عزیزم بفرمایید کیک خانومم بفرمایید دسر عزیزم بفرمایید کووووووفت!!

هرهرهرهرهر!بزار یکم بخندیم!فاطمه بازم میگم تولدت مبارک!انشالله پیش هر کسی که دوسش داری واونم دوست داره باهم باشیییییییییییییییییییییییییین!!!

+ تاریخ یکشنبه چهاردهم خرداد 1391 ساعت 7:35 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

کاش خدا 3چیز را نمی افریدغرور،دروغ،عشق!که کسی از سر غرور به دروغ دم از عشق نمیزد!!**

مگه نه؟!؟!که اینکه:

دریا از سر غرور(که بگه ماهم هستیم!!!)به دروغ(اینکه کم نیاره)دم از عشق بامن نمیزد!!)

البته دریام اینجوری نیستا!نمیدونم چرا اینجوری شد!؟!؟!؟!؟البته البته این مطلب بالا رو یکی گفت من نوشتم!!!دریا چرا بهت گفتم بیا نیومدی؟!؟!ها؟!؟!؟!جلوی همه خیطیم کردی!!!حالا بچه های وب هم فهمیدن و جلوی ایناهم خیط شدم!

+ تاریخ چهارشنبه دهم خرداد 1391 ساعت 6:28 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon
میخوام روی دیوار خونمون کارهای پایینو انجام بدم:

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

اینکار=است بامرگ!!!

+ تاریخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ساعت 10:18 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

سلام.خوبین ؟!اخیش دلم واستون یه خیلی تنگ شده بود!امشب راحت میخوابم البته اگه بزارن(دخمل خاله هام!)

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

امسال برابچ ما واسه ی هرکسی که یادگاری نوشت این جوری هم پایین همه بود!!ولی اینجوری برق نمیزد

+ تاریخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ساعت 10:9 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدفاطمه این حالتو داشت وقتی اون کوکو که مزه ی ....میدادومیخورد!!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدآفرین بازم به فاطمه اخه چون هیچ کدوم از برابچشون غذا درست کردن بلد نیودن!ونیسن!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

حالا چی شد که فاطمه اینجوری شد کوکو یی که درست کرد:

آرش خونه ی عموش اینا بود که سینا میزنگه به فاطمه ومیگه:ابجی جونم ی تکه پا بیا کارت دارم!بعدش فافا میگه:باش دارم غذا درست میکنم تموم شد میام!(فافا درحال سیب زمینی پوست کردن بود)بعداز3دقیقه دوباره سینا زنگ میزنه ولی با این تفاوت که ارش گوشی سینارو میگیره و ب فافا میزنگه ومیگه:

زود باش دیگه بده به زمان غذا درس کنه تو بیا منم اینجام کارت دارم!بعدش فاطمه هل هلکی میریزه توی ماهی تابه و میره خونه ی سینااینا!حالا اونجا ارش بهش چی گفت؟!؟!؟!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدنمیدونم؟!؟!؟!؟! بابای!!
+ تاریخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ساعت 2:39 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

سلام.اومدم کلاس آشپزی بزارم واستون:

طرز تهیه کوکو ی برابچ اسکای انجلز:

چندعدد سیب زمینی را پوست کنیدوبریزید در دستگاه تاکاملا خورد شوند!

وبعدش در هپی کال یا همون ماهی تابه

بریزید! تموم که شد بخورید!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

!!!!!!!!!!!!!!!

حالا کوکو یه واقعی:

سیب زمینی رو که پوست کندین وخرد شد در ان 2یا هر مقدار که دوس دارید تخم مرغ بریزید به همراه نمک وفلفل وزردچوبه به مقدار لازم!نعناخشک هم خواستین بزنین!!

حالا که درست شد توی ماهی تابه بعدش ام ام کنید!

فاطمه خانوم اینگونه (گونه ی بالا)درست کرده به قل خودش که همه رو زمان داداشش ریخته تو دهنش مزه ی گه میده!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

+ تاریخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ساعت 2:28 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

یو،یو،یواند یو تزتون درحد بندسلیگا،لاگیلا مضخرفه.....گورتونو گم کنین برین تا اکیپمون رو سرتو خراب نشدن....آندرستند؟!؟!؟نو نو نو!

                              !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این تیکه کلامو فاطمه اینا امروز توی دعوای جلوی مدرسه گفتن!یعنی توی همه ی دعواهاشون میگن توی این ادامه ی مطلب رمز همه ی ادامه ی مطلبا هستش!هرکسی خواست بگه تا بدم بهش رمزازو!!بابای


ادامه مطلب
+ تاریخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ساعت 7:47 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

سلام.سلام.این واسه پسرا گذاشتم!!

ازتابلوترین دروغ های دخترا واسه پسرا:

1-اولین باره که عاشق شدم!

2-دوستت دارم!

3-عاشقتم!

4-اولین باره که بایه پسر دوس شدم!

5-قول میدم همیشه باهم بمونیم!

6-من ازاخلاقت خوشم اومده!

7-هرکاری بگی برات میکنم!

8-من به غیرتوبه هیچکی فکرنمیکنم!

9-خوشگلترین پسری که توی عمرم دیدم توئی!

10-بهترین لحظه های عمرم موقع هایی که باهات میام بیرون!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خب حالا ازخودم شروع میکنم دروغ هایی که به حسن گفتم:

دروغ چیه؟؟!!؟؟؟! ادم ب عشقش هم دروغ میگه؟؟

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خیلی خوب میشد که یه پسرهم مینوشت دروغاشو!راستی بچه ها !هیچی!!همین جوری جو سازی کردم!!!خب یه دفعه جو سازی کردم چرا میزنی؟؟؟

 

+ تاریخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 9:54 قبل از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

  به نام کسی که عشق وجدایی راآفرید

خیلی بده آدم یکیوبخوادبعد به طرف بگه که توروخدامنو بخواه!بعدطرف بگه:ن ن ن ن و....!)بعدازیه مدتی اون طرف برگرده وبگه:من میخوامت!یادته منومیخواستی؟خیلی بده بده بده بده!!ولی میدونی چیه؟!؟!؟یک لحظه همش یه لحظه........دچاراحساسات گذشته بشی...هیچی دیگه.............!هی وای من میشی!بدترازاون اینه که اون طرف که بهت گفته حالا میخوامت منوبخواه!بعدتوبخوای تلافی کنی یا نه بالاخره بگی :ن ن ن و...........1)بعدحالا بایکی دیگه باشی بعد اونی که باهاشی بهت بگه:من نمیخوامت برو!! حالا میشی ازاین ور رونده واز ان ور مانده!نه راه پس داری نه راه پیش!

                                        !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


 

+ تاریخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 6:55 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

سلام.خوبین؟خوبم!فردا ساعت9صبح برابچ کل کل کل کلاسمون داریم میریم ناهارخوران!!پیاده رووووووووووووووووووووووووووووووووووی!!!!اخ چ حالی میده؟!؟!روز اخرامتحانامون هم میخوایم کل کلاس غروبش بالباس بیرونی بزنیم بریم بالا(ناهارخوران/سایت/تلکا/.......)پسر بازی!!هه هه هه هه هه هه هه!!البته دریا جونم  میگه نمیاد!ولی میبرمش!!!!راستی اقااردلان فهمیدم که میلی ایلی هستی!!فهمیدم که......هیچ کاری رو نداری!اگه داشتی اسم خودتو مینوشتی!!!!فکرکردی منم مثه خودت............!!!خودتیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!!باباي!!!

+ تاریخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 9:23 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |



ادامه مطلب
+ تاریخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 9:23 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

سلام. ببینین بچه ها تاحالا هیچ کسی نتونسته  ین منوفافا جدایی بندازه!درواقع کسی….. اینکارونداره و خواهشا کسی فکرنکنه که مادوتاسراون جروبحث کردیم ودعوا گرفتیم!!مادوتا سریه موضوع خانوادگی یه جروبحث کوچولو کردیم!وحتی این موضوع به دوس پسرای جفتمون ربطی نداره!(باعرض پوزش خدمت داداش عادلم وحسن!)این یه دعوا بود درسته!ولی مادوتا باهم قهر نبودیم/خیلی قشنگ و عاقلانه نشستیم وباهم دیگه صحبت کردیم!ومشکلمون واسه همییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییشه تموم شد!!درواقع هروقت که دعوا میگیریم میشینیم با هم صحبت میکنیم!ماسر چیزایه بیخود دعوا وجروبحث نمیکنیم!چون دوستی مادوتا ارزش بیشترازایناروداره!درضمن اگه کسی توی وبم لینکه من ازتوی لینکم پاکش نمیکنم!اگه لینک کردم یعنی تا اخرپایه ام پ پاکش نمیکنم!اگ ازتوی لینکام پاک بشه ازتوی قلبم ودلموذهنم پاک نمیشه!!!جیجلم ففیدی؟!!؟به قل فاطمه:

به درگفتم دیواربشنوه!!فکرکنم همچین چیزی بود!!!!هرهرهرهرهرهرهرهرهرهر!!

                                               !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام.خوبی؟خوبم!چه خبرا!؟!؟باامتحانا چه کارمیکنی؟!ب قل بکسمون ((تک))میگیریم هستیم!!!هرهرهرهرهرهر!!راستی یکی ازبرابچمون وب زده!حالا هروقت لینکیدمش میففین!!!میدونین میففین یعنی چی؟؟یعنی=می فهمین؟؟؟؟!؟!؟؟!ففیدی هم یعنی=فهمیدین؟؟؟!؟!اگه بخوام باحرص بگم فهمیدی میگم:فهمیدی!؟!؟!؟!؟!؟اگه بخاوم ب شوخی بگم میگم:ففیدی؟!؟داداش کوچیکم بچه که بود به فهمیدی میگفت:ففیدی؟؟!؟!حالا منومحمدزمان(داش بزرگم)وسیناورضاوآرش ودوتای محمدزمان وکل دخی ها وپسی های خونواده ی مامیم اینا میگیم ففیدی؟!؟((((فکر میکنین ابجی حسن(الناز)وقتی میادخونه مامیش چه قدر اونجا میمونه؟؟1روز؟ن 2روز؟ن 3روز؟؟5روووووووووووووووووووز میمونه ب اتفاق همسرش!!!!!!!!!به خدااگه جای شوهرش بودم همون ماه اول که اینکارا رو میکرد طلاقش میدادم!!اخه چه معنی داره!؟!؟دخترخالم میگه حالا تو(من)هم سلام میکنم که چندروز چندروز میای خونه خاله(مامیم)میمونی!توجرات داری بیشتراز2ساعت بمون ببین چه کارت میکنم!!!گفتم:تو کلوز د تک کن!!!!راستی داشتم باحسن می حرفیدم بهم گفت:اگه اگه یه روزی بخوام باهات تموم کنم!رفتم یه چی بگم!بعدگفت سییییییییییییییییی ساکت دارم حرف میزنم!خب اگه بخوام باهات تموم کنم!!!!!2لحظه سکوت کرد!)گفتم:پ بگو دیگه!گفت:اگه بخوام فقط واسه بددهنیته که هرچی میخوای بارم میکنی!گفتم حالا من !:اول اینکه این دلیل قانع کننده ای نیست واسه تموم کردن!دوما اینکه اگه توحرصمو درنیاری من فحش نمیدم بهت!پسره.........................!میره سرکوچه میگم واسه چی میری؟!میگه همین جوری!گفتم:خوشت میادهمینجوری منم جواب مزاحمم روبدم وهرکی شماره دادبگیرم؟!گفت:پدراونکه شماره بده بااون مزاحمتو باهم...............!!!مادوتا خیلی رومانتیک باهم میحرفیم!اگه گفتین چه جوري؟خیلی باحال بالاپنجره باهم میحرفیم!هم ارتباط تصویری داریم وهم ارتباط صوتی!!!به قل یکی ازدوستام:اقای خوش خنده!!توی گوشی داداشم(محمدزمان)توی مخاطبینش گشتم تاشماره ای از حسن وحسین وباراد اینا پیدا کنم که هرشماره ای خودم داشتم هونا اونجا بود!!!خیط شدم رفت!!!!!!!!!!!!!!!!نخنددندونات سرما میخوره اخه چه قدر بگم!؟!؟راستی قابلتوجه ی دوستای گرامی گفتم که فاطمه نتش قطع شده درست گفتم!من فافا(skay)هستم!فاطمه می نویسه میز=میریزه تو فلش ومیده به من تابراش اپ کنم!!!!!!!!!!!!!!گفت ب .................بگم که رمز این ادامه مطلب مثه قبلیه

+ تاریخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 8:38 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

سلام.ببین اقای اردلان اول اییکه توکسی نیستی ک بخوای همچین سوالایی بپرسی !دومن حالا که پرسیدی جواب میدم منو توروخدا تومنگه نزار!میگم خودت قضاوت کن!ازاول ابتدایی تا سوم راهنمایی ب جز اول راهنمایی همه رو بادریا همکلاسی بودم!!!با فاطمه از مهر ماه 1390تالان همکلاسی هستیم!!!من پنجم خیلی بادریا جوووووووووووووور بودم الان هم هستیم وجور بودنمون شدت گرفته ناجور!!!!!!!!!بافافا هم خیلی خیلی جورم ولی خودشون میدونن که جفتشونو ی اندازه دوس دارم!من بین دوستام هیچ وقت فرق نمیزارم!!ففیدی اقا اردلان!!!ی وب بزار ااصل ماجرارو بگم!!!!!!!!!!!!!!باش؟!؟!؟

+ تاریخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ساعت 2:35 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

ببین فاطمه با این وجود ک خیلی خیلی واست احترام قائلم وخیلی هم دوست دارم ولی ازحرفت ناراحت شدم حتی اینقدرناراحت شدم ک.............................ولی حرصم دراومد چون من اونکارایی ک تو گفتیو نکردم حالا بقیه اکیپ ما روبگی ی چیزی ولی تو حق همچین حرفی رو نداری بزنی!!!!توی ادامه ی مطلب هست ک چی گفتی!!!!!!!!!با چه رویی توچشمای من نگاه میکنی نمیدونم!!واقعا نمیدونم!اقا من دختر نباشم یا باشم ب خودمم مربوط ن ب تو!!!بازم میگم حرفت خیلی بد بود!!میخوای بدونی پشت سرت چی میگن!؟؟!؟!الان میگم:

میگن ک:این فاطمه واسه چی باتانیاوبهرامی شون میره خونه؟!؟!اصلا ب خونوادش نمیخوره!!!(این مال اول سال بود!!)حالا 2هفته قبل عید:

ن بابا تا ادم هیچی نداشته باشه که با بهرامی شون نمیره!!!(چ قدرازاول سال تاالان گفتم با من بیا!؟!؟!؟هی بگو ن ن ن !!!!!!!!!!!!!اخه ب تو چی بگم!؟!؟!!؟؟!؟نمیدونستی بدون!همون مهشاد ک با شماها میومد سرتاپاش جاسوسه اینو همه از پارسال میدونیم!حالا بدون!میگی ک:من نمیتونم اینو ول کنم تانیا میگیا!!!!حالا داشته باشش!!!!واستون ب پا گذاشته بودن!!اون روزا که با بهرامی وتانیا میرفتی/تودفتر گشتن ببینن که کدوم دبیر ازاونجا میره بعدش ی دبیر ک میرفته دنبالتون بوده!!واسه همین من از اون موقع تاحالا اصرارندارم ک حسن اینا بیان جلوی مدرسه!!!!!!حالا بفهم پشت سرت چی میگن!!ب جان حسنم اصن ب جان مهدیم اگه دهن باز کنی تومدرسه این چیزایی ک گفتمو بگی میزنم زیر همه چی چون قسمم دادن ک نگم!!!بابام تو انجمن داشت بامدیرحرف میزدن ک حواسشون ب من نبود ومنم دیدم وشنیدم!!!!!!!!!!!!حالا دیدی واسه چی میگم نرو!؟؟!؟!حالا دیگه بچه های کلاس چی میگنو همونایی که تو بهمون میگی................این همین ماها پشتت بودیموهستیم!چون اگه راز دوستمون برملا کنیم ولی پشتش هستیم!!!تومیگی که ....منووادامه ی مطلبمو خوندی/من قبل اینکه بگم دریا خودش بهم گفته بود که توو........اره!!!بعدمنم زدم زیرش ب جون مهدیم دارم راست میگم!!!من جون محمدمهدیمو واسه 3نفرتاحالا قسم خوردم اولیش ........بودوبعدیش حسن بودوبعدیش هم تو بودی!!!!ولی بازم خیلی نامردی!!!یادت باشه ک....هنوز ازدلم درنرفته!!!!!!!!!!!!واقعا چ جوری درمورد من فکر کردی؟!؟!میگم حسن ازاینکارا بدش میاد یا ب قل یکی خجالت میکشه یانمیخوادبامن.............ولی ب هرحال اینکارو نمیکنه!!!یاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااادت باشه هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااناااااااااااااااااااااااااااااااااامرد!!!!!!!!!!!ب بچه هامون گفتم ک چی گفتی!غزاله اومد ک ی چی بارت کنه گفت:ول کن...............................!!باقیش فقطوفقط تو دل ما چند نفرمیمونه!!!!!!!!!!!!!!!!حوصله تورونداشتم وگرنه درستت میکرد امپراطور!دیگه خواهشن دروغ نگو چون تو رمز وبمو داشتی بعد مدیرریت مطالب قبلیو میزدی ادامه ی مطلب میتونستی بخونی!!ولی خودتو بکشی حریف بچه های ما نمیشی!!!!جاش برسه بهرامی باماهاس!!تووتانیا هیچ کاری نمیتونی بکنین!!پای پسر وسط نکش فهمیدی؟!؟!این حرفاهمین جا میمونه وتومدرسه نمیگی!!!چون حوصله اینحرفارو تومدرسه ندارم!!!


ادامه مطلب
+ تاریخ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 9:47 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |


+ تاریخ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ساعت 10:54 قبل از ظهر نویسنده fatemeh joooon |


+ تاریخ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ساعت 10:36 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |


+ تاریخ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ساعت 9:56 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

نمیدونم تو کی هستی ک بامن انلاینی؟؟!؟!هرکی هستی ی نظر بزار؟؟!نکنه توپسرشاه پریون باشی؟؟؟
+ تاریخ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ساعت 7:26 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

ی روز ی گربه عاشق یه جوجه میشه!چندروز توکمین میمونه تابالاخره یه روز جوجه رو تنها کنار حوض گیرش میاره واونو توپنجه هاش گرفت وجوجه ازترس داشت میلرزید!!گربه درحالی ک عااااااااااااااااااااااااشقانه به جوجه زل زده بود گفت:نترس عزیزم من عاشق توشدم!اگه من تورو به مامانم نشون بدم نمیزاره منوتو بهم برسیم وتورومیخورن!!!!!!!!!پس خودم میخورمت تا ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااابد تودل خودم باشی!!!!

                  !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

عقل نباشد جان درعذابست!!!!!!!!!!هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه!!!!!

من فاطمه نویسنده ی این وب نیستم فاطمه نتش قطع شده گفت ک بگم:

مامانش اینا پنج شنبه ساعت7صبح  فرودگاه گرگانهستن وفاطمه ب مدت یک ماه شایدهم کمتر نتش قطع باشه!!!داداش بزرگش(محمدزمان)نمیزاره ک بیاد نت!!!!!!!!!!میگه خراب میشی!!!!!!!!حالا فاطمه هروقت خوند میفهمه:

یکی نیست ب محمدزمان بگه که فاطمه اینترنتو خراااااااااااااااااااااااااااب میکنه ن اون!!!!!!!!!!خداحافظ

+ تاریخ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ساعت 7:12 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

سلام.چه طوری پسرشاه پریووووووووووووووووووووووووووووووووون؟!؟؟!دیدی فیلترت کردن!!مگه شهر هرته که هرچی میخوای ب من بگی و ی عکس بزاریو بگی منم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!بگو کی هستی؟؟!؟؟!؟گرگانی هستی؟!؟!؟!منوازکجا میشناسی؟!؟!فکرکردی اگه میونمو با حسن بهم بزنی من باهات دوس میشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!بزار ی چی رو بهت بگم حسن به من دست نزده نیدونستی بدون!!!!ی چی دیگه اینکه مشکلم با حسنم تموم شد یعنی باهمیم!!اگه دستمون بهت برسه با اسفالت یکیت میکنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! کثافت!!ی وب دیگه باز کن ولی این چیزا رو ننویس دوباره فیلترت میکنن ومن نمیتونم بهت فحش بدم!!!!!!!!!!!!!!!قصدت ازاینکار چی بود!؟!؟؟!فک کردی با حسن تموم میکردم میومدم با تو دوس میشدمو اونکارایی ک گفتی رو انجام میدادم واست!؟!؟!؟!؟!؟؟!بروبابااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!بزار ی چیو بهت بگم خیلی هوس بازی!!!ولی من دوس ندارم ب صورت تو یکی نگاه کنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!دیگه نبینم از اینکارا بکنی!دوروبرت هیچ دختر نیست ک اینا رو بهش بگی؟!؟!؟خاک توسرت بریزم ک نیازاتو میخوای از طریق وب بر طرف کنی!!!اخه........................................................چی بگم بهت دیگه!؟؟!؟!!؟ولی من اصلا این کارا رو دوس ندارم هم من وهم حسن!!!!!!!!!وهم کل دوستام!!!!!!!!!!جان من بگو کی هستی دیگه!!!!!!!

+ تاریخ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ساعت 11:37 قبل از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

اگه راست میگی بیا یک ادرس وب از خودت بذار ترسو


+ تاریخ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ساعت 5:3 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

سلام ب بچه های وب!خب حالا اون طرف:

سلاموکوووووووووووووووووفت!!چیه فکرکردی منم مثه توخرم نمیفهمم!!؟!؟فهمیدم کی هستی پس بهتره خودت بگی..............1!!حال کردی ک زندیگیموبهم زدی؟!؟!؟ولیاشکال نداره چون شناختم تورو واون حسن!!!اگه حسن بودی رمزمون رومیگفتی!!!!!بی شعور!قصدت ازاینکارچی بود؟؟!؟!

                                       &&&&&&&&&&&&&&&&&

سلام ب دوستای گل گل وبم!!!دوتا عکس اپلودکردم!!البته وروداقایون ممنوع هستش ب جز عادل وسعید!!!

هرکی خواست منوببینه بگه تا بهش لین مستقیم روبدم!!!راستی توی این هفته امتحان میان ترم داشتم!!فکر میکنین دینی چند شدم!؟!؟!؟؟تاحالا من زیر18نه اخرش 17/75نداشتم!!ولی این یکی!!بابام بفهمه پدرمودرمیاره!!!توی ادامه ی مطلب هستش!!!


ادامه مطلب
+ تاریخ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ساعت 1:59 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

سلام.اقای امیرسامان.مطمئنین که ادرس وبتون رو درست نوشتین!؟!؟!؟اخه واسه من وبتون باز نمیشه!!!

+ تاریخ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ساعت 11:5 قبل از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

خب. سلام.خوفین!؟!؟!؟من خیلی خیلی خوفم!!بیکارم فردا ساعت4به بعد تا6:30فردا میخوام برم شالیکوبی!!!واز6:30تا ساعت 8:15 کلاس زبان دارم وبعدش میریم با بچه هامون فلکه!!! راستی یه چیزی رو درمورد ناهارخوران یادم رفت بگم.:میدونین پارادایس کجاست!؟!؟فلکه ی ناهار خوران ما!!همین مونده بود که بگم!!خب حالامیریم سر شالیکوبی!!میدونین پاریس کوچولو کجاست!؟!؟شالیکوبی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!اگه رفتین شالیکوبی همون اسمی که توی ناهارخوران گفتین رو بگین!!توی ادامه ی مطلب هستش اسم مون!!!شالیکوبی:چه جوری بگم!؟!؟!باید بیان وببینین!!نمونه ی دیگه ای از جردن وتجریش هستش!!!از همون اول سر هر عدالتی(کوچه)پسر ایستاده تا اخر!!البته عدالت 8 و16پاتوق برابکس ماتوی شالیکوبیه!!ومعدن هرچی پسره!!!!!خونه ی یکی از بچه هامون توی عدالت8واسه همین ماها بیشتراونجاییم!!!خب اخر شالیکوبی هم مدرسه ی ما هاست!!!تو مدرسه ماهم که اومدین بگین کلاس سوم دو همه میگن!! شماها بااونا دوستین!!؟!؟!خلاصه همون جور که توی پروفیل گفتم همه جا شریم!!!!!!!!!حالا بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس گودی گودی بای!!!


ادامه مطلب
+ تاریخ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ساعت 10:27 قبل از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

خب گفتیم ناهار خوران از کجاش بگم؟!؟مهستانش؟؟بهشت هیرکان؟؟!؟!تلکا؟!؟زیارت؟؟!النگدره؟!؟؟!کافه هاش؟!؟صوفی؟!؟باباطاهر؟!؟!؟قوری؟!!؟سایت(یه مکانه ،نت نیس!)؟1راه وماه؟!؟وسیدمسعود؟!؟پاتوق بچه های ما فلکه....هوووووووووووووووووووووووووراااااااااااااااااااا!!!خب از همون اول شروع میکنم:حالاممکنه بالاپایین بشه ولی اکشال نداره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خب سیدمسعود یک رستوران هست که هتل هم محسوب میشه!! ویه دفعه با بچه ها که بودیم شانس اوردیم و پلیس مارونگرفت!!بعضی اوقات اونجا پلیس ایست میکنه(گشت امنیت اخلاقی)!!!یه چندکیلومتربالاتر

النگدره هست که همش جنگله!!ففیدین؟!؟!؟ولی پلیس میدوره اونجا خیلی خیلی هم میدوره!!!!ویکم بالاترپارک بازی داره که یه خورده ازپارک بازی پایین تر پسراودخترا باماشیناشونودوس دختراشون وپسراشون اونجا ایست میکنن!!!کنار پارک بازی تپه نوشهداست که توش شهدا دفن هستن!!!!!اونجا نمیریم ما ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!

روبه روی پارک یکم بالاتر سایت اونجاست که وسایل ورزشی داره!!وچنددفعه منوبابام ودوستاش اونجا والیبال بازی کردیم.یه جایی داره واسه بسکتبال وتنیس ووالیبال !!خلاصه خیلی کیف میده!!توی سایت سینما سه بعدی و4بعدی داره!!ومغازه داره!!

یه خورده بالاتررستوران صوفی هست که من تابستونا اونجا خیلی میرم.ولی پاتوق بچه مایه داراست ومن نمیدونم که من واسه چی میرم اونجا!؟!؟؟!؟!؟!؟یکم اون ورترمهستان  که پاتوق ماس شاید بگین همه جا پاتوقمونه خب اره به قل محدثه باهرکسی(پسر)یه جامیریم دیگه!!هه هه هه هه!!ولی پاتوق اصلی مونو میگم اخرسر!!!تو مهستان قلیون داره،که من اونجا زیاد قلیون نمیکشم.!!ولی قلیونش عالیه.

یه خورده پایین ترازفلکه شهربازی که تاب کش داره وچرخوفلک و.....داره............

ازاونجا بالاترمیرسیم به فلکه وبهشت هیرکان!!همه میگن بهشت هیرکان خوبه ولی من زیاد خوشم نمیاد ولی اخ قربون فلکه برم تابستونا که پلیس ریخته!!!الان هم  هستن ولی اونایی که واردتریم یه موقعی میریم اونجا که پلیس نباشه وجمون نکنه!!!!بعد یه راه داره که میریم زیارت توراه زیارت مثه مهستان ریخته ولی تلکا یه چیز دیگست!!!!اخ اخ اخ یک قلیون های داره که نگوووووووووووووووووووووووو، یه حالی میده!!قلیوناش حرف نداره!!یعنی به تعداد قلیون میگیریم!!خب بسه دیگه وارد جزئیات نشین خواش میکنم!!!من قلیون میکش ولی این دلیلی بر .....بودن نمیکنه.ما دخترا خودمون با یکی که از ما بزرگتر باشه وحتما باید دختر باشه میریم.وگواهینامه داشته باشه بعد یه سیم کارت میبریم اخ پسرا رو اسکل میکنیم اخ خرشون میکنیم که نگووووووووووووووووووووووووووووووووو!!!

خب حالاپاتوقمون==فلکه وتلکا!!برین بگین ......اینا همه مارومیشناسن!!(توی ادامه ی مطلب میگم هرکی خواست بگه تابهش رمز بدم!!)فقط وقتی اسم مون رو میگین مواظب باشین که کتک نخورین !!اسممون رو گفتین در برین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!اگه اومدین شمال(گرگان)خبر بدین!!!!!

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو،،ها چیه باز فکرکردین میخوام بگم بوس نه میخواستم بگم بو قلیون سینا(پسرعموم) اومده تواتاقم،اخه پنجره بازه،با بای!!!!!

+ تاریخ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 8:39 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |

سلام.خوفین!؟؟!مامانم اینا شنبه1391/2/2رفتن مکه!!!دیشب باهاشون حرف زدم 2دقیقه 800تومن شارژم مصرف شدومال مامانم ایناهزاروصدتومن شارژ مصرف شد!الان مامان بزرگم اینجاست.فردا رهاجوووووووووووووووووووووووووونم(دخترخالم)میاد خونمون اخه فردا تعطیله وپس فردا هم کلاس نداره!!رها اینا نمیدونن ماجرای حسن رو اگه بدونن...............................!!!خب ماکه خبری نداریم!گوشیمو خاموش کردم5885روخاموشیدمش به جاش یه خط دیگه روشن کردم(قابل توجه دریا جووووونم،بیا 5شنبه مدرسه شماره ی جدیدموبدم ولی بهکسی نده!!))دیروز که میخواستم برم کلاس قبل رفتن رفتم واسه محمد مهدی(داداشم)آدامس موزی وتوت فرنگی وبستنی خریدم تا بهونه ی منو نگیره(اوا مامانم اینااااااااااااااااااااااااااا)یه هو دیدم مامان وخواهر(الناز)وسامی(خواهرزادش)حسن رودیدم!!دختره(سامی)مثه ... داشت میدواید که بره تو آب جو بعدش هی الناز میخواست بگیرش شالش میفتاد بعد هی مامی شو نگاه میکرد پشت در مونده بودن...اقا(حسن)خودش جلوی مدرسه دبیرستلن چراغعلی بودن!!بعداینکه ادامساو....رودادم یه داداشم باسینا رفتم کلاس زبان . که از جلوی حسن اینا(ازجلوش که نه اونا اون ور خیابون بودن)رد شدیم من تا حسن اینا و دیدم سریع دست سینا رو گرفتم بعد یکم جلوتر سینا گفت:بیا تودم در بده اااااااااااااااااااااااا!!گفتم:هیچی یکی رو دیدم دست توروگرفتم که یه موقع فکربدنکنه!!گفت:کی؟!؟!؟پسره یا دخی؟!؟گفتم:پسی نبود خیالت تخت!!خبر ارش رو ازش گرفتم گفت با یه دختره دوس شده فقط برا اینکه تنها نباشه!!منم گفتم:اااااااااااااااااااااااه مگه ما دخی ها عروسک دستی شماهاهستیم!؟!؟گفت:تو ودوستات نه ولی اون هست!!گفتم:باش!!!!!!(تیکه کلام،بچه هامون مخصوصا محدثه.....)بعد سینا گفت:دفعه ی دیگه ببینموبشنوم که بامحدثه ای واینجوری تیکه کلامشو میگی من میدوم باتو اخه اون........ادمه که توباهاش دوستی؟!؟!؟منم گفتم:پ ن پ حیوانه!ادمه دیگه هرچی باشه از دوستای تو یکی بهتره!!چه اسمایی دارن دوستا!؟؟!حسن ،علی اکبر،معین،مجتبی و.....))بعد گفت :اااااه پ اسم دوستای تو خوبه!!؟؟!؟؟!؟))بالاخره رسیدیم سر کوچه کانون زبان بهش گفتم:توبرو!!گفت:نه من به تواعتماد ندارم!!توفعلادستم امانتی!!برو تو من خیالم راحت شه بعدش میرم عجله ندارم به ارش میگم بره دوس دخترشو بگیره بعد بیاد دنبالم!!!!گفتم:بابای..خدافش داداشیم.سینا:خجالت بکشجلواین همه دختر!!وای وای وای!! ارش اونجاس که بریم،من رفتم پ بروبرو تو!!بعد بامن تا داخل کانون اومد خیالش که راحت شد با ارش رفتن!!!!!!!!!!)این بود ماجرای دیشب!!

                    &&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

مامانم شنبه صبح به دایی جونام گفت:امروز به بچه ها سخت میگذره بیان ببرینشون بیرون(نهارخوران(جنگله که حالا واستون توضیح میدم کجاس)).حواستون باشه دیگه سفارش نکنما!!!بعد همه شون گفتن باشه!!تازه مامانم گفت:بیان ماشین ماروبگیرین بچه هاروببرین بیرون!!!ولی فقط همه گفتن باشه!!!4تادایی دارم.:

یحیی وذکریا وعقیل ویزدان.خب دایی یحیی که استاد دانشگاس وبعدش هم کانون کلاس داره تاساعت9یا10نمیتونه بیاد!!فقط خانوووومش روز اول زنگ زد خونمون!!

دایی جون ذکریام:خانومش هم میزنگید)همون شب خونشون جلسه ساختمون بود واسه همین فقط تا غروب خونمون زنگ زد!!شب هم اس میدادن!!یکشنبه هم مارواز ساعت5تا8بردن بیرون.الان هم توراه مشهدن!چون این چندروزی تعطیلی بود واسه همین رفتن!!ولی هروقت که بیاد مارو حتی شب خونه ی خودش میبره!!

دایی عقیلم:خودش شنبه2/2زنگ زد.غروب اومد با دخترش خونمون بعد 30دقیقه نشست رفت!!بعد یکشنبه زنگ زد!دوشنبه زنگید امروز زنگید تاحالا فقط زنگید!!!

دایی جون یزدانم:خدمات کامپیوتری داره!روز اول خودم بهش زنگ زدم گفتم:دایی جون کامپیوتر این جوری شده گفت فلان کارو بکن درس میشه که شد!!بعد دیشب زنگ زد!خانومش که نگفت خرت به چند من!!ازساعت9تا1میره سر کارزنداییم!!!

خب این بود ازباشه هایی که گفتن!!فقط زنعموم هرروز میادخونمون چون دیواربه دیوار ما هستن!!حال کردین چه جوری خبرمون روگرفتن!!!باورتون نمیشه دوستامون وحتی دوستای مدرسم بیشتر به من میزنگن!بااینکه هرروز منو تومدرسه میبینن!!حالا هرروز میام میگم که چه کسی خبرمارو گرفت!!دیشب عقده کردم زدم زیر گریه بعد محمد مهدی بهونه گرفتوگریه کرد یکم!!امروز هم حواسم نبودستم خورد به گوش داداشم که عنکبوت زده بعد فکر کرد که ازقصدزدم بعداون زد زیر گریه منم زدم زیرگریه هق هق میکردم گریه میکردم!!فقط دلم میخواست که مامانم منو بغل میکرد!!ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااانیم،

باباییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییم

دیشب این اهنگ عشق اول رو گذاشتم محمدمهدی گوش داد بعد خوابش برد.الهی من نباشم داداشم باشه!!!!!الان داره کارتون میبینه!!دیشب محمدمهدی از مامانم پرسید:مامان واسم چی خریدی؟؟؟؟مامانم گفت:هواپیما کنترلی وماشین و........وهرچی که تو لیست بود!!بعد من گفتم: پ من چی؟!؟!؟گفت:توکه لیستت بماند یه چیزه دیگه گرفتم که ببینی دهنت باز یمونه یه هیجدرچرخ بابارش میره ومیاد بیرون!!گفتم:باش نگو!!))راستی عمم هم زنگیده خونمون!!هرروز چنددفعه میزنگه!!اون عمم که بره..................))

                             &&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

من تولیستم نوشته بودم دوتا چادر سفید!!(یعنی چادر عقد(دوس دارم چادر عقدم واسه مکه باشه))مامانم پرسید:چرا2تا؟؟؟گفتم:یکی واسه زن محمدمهدی!!!گفت:اه عجب خواهر شوهری!؟؟!؟!؟!

محمدمهدی همتولیستش نوشته بود دودست کتوشلواری واسه خودمودامادت!!وکروات وپاپیون!!!هه هه هه هه هه هه ههیه ورقه a4پشتورو واسه من بود ویکی واسه محمدمهدی ورقهa4پشته روبود!!که اخرش این دوقلمو نوشته بودی!!من پلاک کعبه هم گفتم واسم بگیرن!!فعلا بابای!!!دایی یزدانم الان زنگید هووووووووووووووووورا

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس بااااااااااااااای!!

+ تاریخ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 6:18 بعد از ظهر نویسنده fatemeh joooon |